ووقتی تمام کرد به خاکش سپردند؛
برمزارش گل ها شکفتند و پروانه های شیرین کار رقصیدند .
آن قدر سبک بود که بر خاک زیرین فشاری نمی آورد ,
مادر در زندگی چه قدر درد کشیده بود
که اورا این چنین سبک کرده بود .
برتولد برشت
شعر
ووقتی تمام کرد به خاکش سپردند؛
برمزارش گل ها شکفتند و پروانه های شیرین کار رقصیدند .
آن قدر سبک بود که بر خاک زیرین فشاری نمی آورد ,
مادر در زندگی چه قدر درد کشیده بود
که اورا این چنین سبک کرده بود .
برتولد برشت
می دانم تو پاداشی هستی
برای سال ها رنج و عذاب من
برای این که هرگز دل
به لذات حقیر مادی نبستم
برای این که هیچگاه به عاشقی نگفتم
» تو تنها عشق منی»
وبرای این که بدی دیدم و بخشیدم.
تو فرشته جاودانه من خواهی بود.
برگردان :احمد پوری
زن درچه ها را گشود .
ملافه هارااز در گاهي آويخت .
روز را ديد .
پرنده اي،
درست به چشمهايش نگريست .
"من تنهايم ..." ،
زن زمزمه کرد ،
"من زنده ام "
به اتاق برگشت .
آ ينه نيز پنجره ايست .
اگر از آن بپرم ،
در ميان بازوانيم مي افتم .
يانيس
پهنای جهان
از ما چه پلشت گنده زارانی می شد
گر مرگ نبود
دکتر اسماعیل خوئی
مردی آمد به کوچه پای کشان
عنتری مرده روی دستش بود .
اشک، لغزنده از دو چشمانش
لب به این گفته دایما میسود :
ـ(عنتر مرد ، وای ، ای مردم !
رفت سرمایه ام دگر از دست .
بعد ازاو ، چون توان بجاماندن
رشته ی زندگی گسست،
گسست .)
نه کلاغی پرید از دیوار ،
نه در خانه ای کسی بگشود ،
لوطی از کوچه پیچ خورد و
گذشت
بی هدف گریه کرد و ره پیمود .
کس نکردش به گفته ای خرسند
کم نکردند کاهی از بارش
کس نپرسید درد او از چیست
خنده کردند جمله بر کارش !
کس نگفتش که : ( راستی ،
لوطی
عنترت را چه پیش آمد ، مرد
؟)
تا بگوید که : -( گزمه ای نادان
زهر در قندکرد و عنتر خورد .)
شب شد و ماه باز پیدا شد
شبپرپیچ وتاب سر در گم
ناله ای درون کوچه رسید :
ـ(عنترم مرد ، وای ، ای مردم
روزدیگر که آفتاب دمید
دو جسد در کنار کو دید ند
عنتری بود و صاحبش ، آن گاه
زین خبر اهل شهر خند یدند!
امروز
روز خستهی زنبور است
روز خجستهی انگور است
می نشیند و ... می چشاند
ول کنید آبهای راکد را
وزغها را ول کنید
غبار نشسته بر چهرهی دخترکان
اشک زنان
کابوس مردانی را
که از هراس جیبهای تهی
از خواب می گریزند
جهان
چراغ سبز بزرگیست که به تصادف فکر نمی کند
هر روز شاعری میمیرد
اتاقک رویا خرد میشود
موتور عشق ... منفجر !
و بنزین
به قدر کافی در رگ های ما جریان دارد
تا با شعلهی دو چشم سیاه آتش بگیرد
زنبورهای خسته به پرواز نمیرسند
هواپیما بلند میشود
در ساحلی می نشیند که پریان / طلا از گیسوانشان استخراج می کنند
و انگورها
جز به شراب شدن
از هیچ خیابانی در پاریس نمیگذرند
آفتاب را بلند کنید
می خواهم زیر برگ ها را ببینم
مورچهها را که سیب زمینی و نان به خانه می برند
و مورچهخوار را
که از شکاف میان دو سنگ
به نظرات مارکس میخندد
باران باریده است
توقعی نیست
آبها از آسیاب
ما از زندگی افتادهایم
و مرز پر گهر
با پرچم بازی می کند
انگار که کودکی / با کهنهی تازه تَر شدهاش !
خرداد88
1
زمین بناخن بارانها
تن پر آبله می خارید
به آسمان نظر افکندم :
هنوز یکسره می بارید
شب از سپید ه نهان مداشت
تلاش لحظه آخر را
ز پشت شاخه مو دیدم
کبوتران مسافر را
هنوز از نم پر ها شان
هریر نرم هوا تر بود
هزلر قطره بخاک افتاد:
هزار چشم کبوتر بود !
2
نسیم ظهر خزان، آرام
چو بال مرغ صدا می کرد
هوا، سرود کلاغان را
به نام شهر ،رها میکرد
بزیر ابر مسین ،خورشید
سر از ملال ، ببالین داشت
زنور مفرغی اش ، آفاق
لعاب ظرف سفالین داشت
چو قارچهای سفید از جوی
حبابها همه پیدا شد
چو قارچها ی سیه درکوی
هزار چتر سیه واشد !
3
غروب ،گرد بلا پاشید
به شاخه هاتب مرگ افتاد
بزیر هر قدم باران
هزار لاشه برگ افتاد
افق در آنشب ابر آلود
به رنگ تفته آهن بود
ستاره ها همگی خاموش
دریچه ها همه روشن بود
به کوچه ها نظر افکندم :
هنوز کفش کسی جز من
به خاک ، سینه نمی مالید
نسیم کوکی سر گردان
کنار کالبد هربرگ
غریب و غمزد می نالید
تهران ـ 1336