تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

دل ِ فولادم


ول کنيد اسب ِ مرا
راه توشه‌یْ سفرم را و نمدزينم را
و مرا هرزه درا ؛
که خيالی سرکش
به در ِ خانه کشانده‌ست مرا .


رسم از خطّه‌ی ِ دوری ، نه دلی شاد در آن .
سرزمين‌هايی دور
جای ِ آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار ، که از هر طرف و گوشه‌ی ِ آن
می‌نشانيد بهارش گل با زخم ِ جسدهای ِ کسان .


فکر می‌کردم در ره ، چه عبث
که ازين جای بيابان ِ هلاک
می‌تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل ِ فولاد اگر
و برد سهل نظر
در بد و خوب که هست
و بگيرد مشکل آسان ، [1]
و جهان را داند
جای ِ کين و کشتار
و خراب و خذلان .


ولی اکنون به همان جای بيابان ِ هلاک
بازگشت ِ من می‌بايد ، با زيرکی ِ من که به کار ؛
خواب ِ پر هول و تکانی که ره آورد ِ من از اين سفرم هست و هنوز
چشم بيدارم و [2]هر لحظه بر آن می‌دوزد
هستی‌ام را همه در آتش ِ برپا شده‌اش می‌سوزد .


از برای ِ من ِ ويران ِ‌سفرگشته مجال ِ [3] دمی استادن نيست .
منم از هرکه در‌اين ساعت غارت‌زده‌تر
همه چيز از کف ِ من رفته به‌در
دل ِ فولادم با من نيست
همه چيزم دل ِ من بود و ، کنون می‌بينم
دل ِ فولادم مانده در راه
دل ِ فولادم را بی‌شکی انداخته است
دست ِ آن قوم ِ بدانديش در آغوش ِ بهاری که گل‌اش گفتم از
---------------------------------------------------- خون و ز زخم .
وين زمان فکرم اين است که در خون ِ برادرهايم
- ناروا در خون پيچان
بی‌گنه غلطان [4] در خون –
دل ِ فولادم را زنگ کند ديگرگون .


---------- 1332

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:24  توسط حمید شانیار  | 

من مي‌بينم
من مي‌بينم،
و سرانگشتم را كه به تاراج مي‌بريد
با پلكم مي‌نويسم
با مژه‌هايم نقاشي مي‌كنم
با تكان سرم
سرودي مي‌سازم
پلنگي آرام بودم
پسرانم را خورده‌ايد
با چرمينه‌اي از پوست‌شان
برابر من راه مي‌رويد
چمداني پرم
كه تحمل هيچ قفلي را ندارم
شيپوري از ياد رفته‌ام كه همهمه‌اي ‌شنيدم
و از هيجان نبرد
بر خود مي‌لرزم
تير 1388

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:17  توسط حمید شانیار  | 

             وطن              

 

وطن يعني چه ؟ يعني دشت ، صحرا ؟
وطن يعني چه ؟ يعني  رود ، دريا ؟


وطن يعني چه ؟ يعني باغ ، بيشه ؟
وطن يعني چه ؟ يعني کشت ،  ريشه ؟


وطن يعني چه ؟ يعني آب ، دانه ؟
وطن يعني چه ؟ يعني شهر ، خانه ؟


وطن يعني چه ؟ يعني کار ، پيشه ؟
وطن يعني چه ؟ يعني  سنگ ، تيشه ؟


وطن يعني همه آب و  همه  خاک     
وطن يعني همه عشق و همه پاک    


به گاه شير خواري ، گاهواره
به دور ودرد پيري ، عين چاره


وطن يعني پدر ، مادر ، نياکان
به خون و خاک بستن عهد وپيمان


وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه
سر آغاز و سرانجام هميشه


وطن يعني محبت ،مهرباني
نثار هر که داني و نداني


وطن يعني نگاه هموطن دوست
هر آنجايي که داني هموطن اوست  


وطن يعني قرار بي قراري
پرستاري ، کمک ،بيمارداري 


وطن يعني هواي کوچه يار
در آن کو دل شکستن  هاي بسيار


نگاهي زير چشمي، عاشقانه
به کوچه آمدن  با هر بهانه


وطن يعني غم همسايه خوردن
وطن يعني دل همسايه بردن


وطن يعني زلال چشمه پاک
وطن يعني درخت ريشه در خاک


ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس ، زايندرود ، اروند ، کارون


دنا ، الوند ،کرکس ،تاق بستان
هزار و قافلانکوه و پلنگان


وطن يعني بلنداي دماوند
شکيبا ، دل در آتش ، پاي در بند


وطن يعني شکوه اشتر انکوه
به در ياي گهر استاده نستوه


وطن يعني سهند صخره پيکر
ستيغ سينه در سنگ تمندر


وطن يعني وطن استان به استان
خراسان ، سيستان ،سمنان،لرستان


کوير  لوت ، کرمان ،يزد ،ساري
سپاهان ، هگمتانه ،بختياري


طبس، بوشهر ،  کردستان  ، گلستان
دو آذر بايجان، ايلام  ، گيلان

 

اراک وفارس ، خوزستان و تهران
بلوچستان و هرمزگان  و زنجان

      ***

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:23  توسط حمید شانیار  | 

 در گذر گاه امید

 

در گذر گاه امید ،
فردا ها دیروز میشود .
دیروز را دیدم ،
دمدمه غروب
چشمانش سرخ بود .
دیشب را دیدم ،
در ساحل صبحد م
موهای سیا هش را
با پنجه های نور
می کند .


***
امروز را دیدم ،
در دامنه های البرز
های های گریه میکرد .
همه درخت  ها شاهدند
اشک هایش
سبز  رنگ بود .
آه چه غم انگیز بود
کبوتران  سپید همه شاهدند
وما همه
با چشمان خود دیدیم
که
یک روز دیگر
دیروز شد .


     احمد شاهین      شاعر ترک

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:41  توسط حمید شانیار  | 

1

می خواست سبز باشد
پس چندان روی حرف خود ایستاد
تا ریشه دواند در خاک
وگیسوان سبزش را پریشان کرد میان باد
هر گاه میدیدمش
در بهار یا زمستان
شکفته بود  و غرق  گل
پرندگان بسیار یمی آمدند
و لانه می گذاشتند لا به لا ی موهایش
تا یادم نرفته بگویم
 هنوز  ایستاده است ...

2

از میان لجن زار و زباله ها
از میان قوطی  های له شده و
شاخه های شکسته
                      رویید
درخت
   با برگ های سبز وروشنش
امکانی داد
تا این پرنده
یا پرندگان بسیار دیگری
بر شانه اش  بنشینند


مثل حالا
که د م  می چرخاند
و با خیال  آسوده بر شانه اش آواز می خواند ...

 


شعر از : رضا چایچی
 
 به یاد هوشنگ  گلشیری   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:4  توسط حمید شانیار  | 

           سبز

 

باتو ديشب تا کجا رفتم .
تا خدا و آن سوي  صحرا ي خدا رفتم.
من نميگويم ملائک بال دربالم شنا کردند.
من نميگويم که باران طلا آمد .
باتو ليک اي عطرسبز سايه پرورده
اي پري که باد مي بردت ،
از چمنزار حرير پر گل پرده ،
تا حريم سايه هاي  سبز ،
تا بهار سبز ه هاي  عطر ،
تا دياري که غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا ، رفتم.
پا به پاي تو که ميبرد ي مرا با خويش ،
همچنان کز خويش و بيخويشي
در رکاب تو که مي رفتي
همعنان بانور ،
در مجلل هودج سر وسرود و هوش وحيراني ،
سوي اقصا مرز هاي دور ،
تو قصيل  اسب بي آرام من ،
           تو چير طاووس نر مستم ،
تو گرامي تر تعلق ،
           زمردين زنجير زهر مهربان من
پا به پاي تو ،
تا تجرد ، تا رها رفتم  .

غرفه هاي خاطرم پر چشمک نور و نوازشها ،
موجساران زير پايم رام ترپل بود .
شکرها و شکايتها ،
راز ها بود وتامل بود .
باهمه سنگيني بودن ،
وسبکبالي بخشودن،
تا ترازويي که يکسان بود در افاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم.

چند وچونها در دلم مرد ند،
که به سوي بي چرا رفتم .
شکر پر اشکم نثارت باد ،
خانه ات آباد ، اي ويراني سبز عزيز من،
اي زبر جدگون  نگين  خاتمت بازيچه هر باد ،
تا کجابردي مرا ديشب ؟
با تو ديشب تا کجا رفتم ؟

            1339

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:49  توسط حمید شانیار  | 

   شبنامه


شبی از شبها :
کرم ابریشم از چله برخاست .
باز دنیا،
   دنیا بود ،
 برگی و ،
     برگی و ،
 
               برگی .
لیک او دیگر ،
بال پروازی با خود داشت .

***

شبی از شبها :
سایه از سایه ،
      شب از شب ،
                 پرسید

(( آسمان ،
همچنان تلخ و مکدر خواهد ماند ؟)).

آسمان
           باآن
      که طلسم خویشند .
همچنان  تلخ ومکدر خواهد ماند .

***

شبی از شبها :
سحری  داشت که خون ،
با سرودی که نمی مرد و ،
 
                                نخواهد مرد ،

 خاک را رنگین ساخت.
و سحرها ، همه ، بعد از آنشب ،
                                  خونین شد .
 


            محمد زهری
 


 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:45  توسط حمید شانیار  | 

م


کافکا می گو ید : همه چیز سیاه است .
جیمز جویس می گوید :همه چیز خاکستری است.
مودلیانی میگوید : همه چیز گردنی دراز وباریک  است .
استریند برگ  می گوید :
          همه چیز جنگی پایدار میان زن و مرد است .
داروین می گوید : همه  چیز پیروزی توانمندان است.
لورانس میگوید : همه چیز سکس است .
نیوتن : همه چیز  نسبی است .
 مارکس : همه چیز پول است .
گورکی : همه چیز مبارزه خلق کارگر است .
برتون : همه چیز رویا ست .
آراگون : همه چیز  الزا  است .
هدایت : همه چیز  فانتزی است .
مونی: همه چیز پنبه است .
 من هم می گویم :
همه چیز درد نتوانستن به آغوش کشیدن زیبایی است ...

 

                شیر کو بیکس
     برگردان    :فریاد شیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط حمید شانیار  | 

جادوی مشتی خاک


ارغوانی وبنفش و زرد و زنگاری
وکبود و آسمانی
طیف هایی برتر  از ادراک
این همه رنگ از کجا آورده ،
        این جادوی مشتی  خاک ؟

 


صبح بهاری

جام برکف ، بوته  گلهای خورشیدی
لاله ها مست گریبان چاک
این تواضع بین که ز یبابانی ازاین سان
با چه دیداری شده مهمان  مشتی خاک


           شفیعی کد کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:43  توسط حمید شانیار  | 

حاصل ز بهار عمر ،
                  ما را ،غم و بس !
از قافله بهار نامد آواز 
تا لاله به سر نگون ساخت   جرس .

 


2
آلاله ی کوهسارو نم ته ئی  یار !
بنفشه  ی  جوکنارو نم ته ئی یار !
 آلاله ای   کوهسارون هفته ئی بی ،
امید روزگارو نم   ته ئی یار !
 

 


 و اما سخن دوست ....
  
برای خودت ،
که خود مظهر هر چه خوبی است .
فرشته ای است ساده و فروتن که نمی دانم
بال هایش را کجا پنهان می کند .
نمونه ای است از زن نجیب و زحمتکش ،
نمی فهمم چرا هر بار که می بینیمشان جلوی
پایشان سجده نمیکنم .                

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 15:52  توسط حمید شانیار  |