تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

برای مادرم

 

ووقتی  تمام  کرد به خاکش  سپردند؛
برمزارش گل ها  شکفتند و پروانه های شیرین کار رقصیدند .
آن قدر سبک بود  که بر خاک زیرین فشاری نمی آورد ,
مادر در زندگی  چه قدر درد کشیده بود
که اورا این چنین  سبک  کرده بود .

    
               برتولد  برشت

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 10:14  توسط حمید شانیار  | 

 

می دانم تو پاداشی هستی

 

برای سال ها رنج و عذاب من

 

برای این که هرگز دل

 

به لذات حقیر مادی نبستم

 

برای این که هیچگاه به عاشقی نگفتم

 

» تو تنها عشق منی»

 

وبرای این که بدی دیدم و بخشیدم.

 

تو فرشته جاودانه من خواهی بود.

 

    برگردان :احمد  پوری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:42  توسط حمید شانیار  | 


دلتنگی
 خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش  کن .
لکد کوبش  کن .
بگذار  ساعتی
 سر بسته بماند
مستت  می کند  اندوه ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:38  توسط حمید شانیار  | 

                صبح


زن درچه ها را گشود .
ملافه هارااز در گاهي  آويخت .
                           روز را ديد .

پرنده اي،
درست به چشمهايش نگريست .
   
                             "من تنهايم ..." ،

                                   زن زمزمه کرد ،

"من زنده ام "

به اتاق برگشت .
 آ ينه نيز  پنجره ايست .
اگر از آن بپرم ،
 در ميان بازوانيم مي افتم .

 

                             يانيس

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 12:50  توسط حمید شانیار  | 

آه ، این همه زشت !
آه ، این همه  نق نقو ، چرو کیده !
کز جامه و تخت خواب  بر می خیزد !
واین همه خوی بد
که با بیماران
خوش خویی ترین  پرستاران را ، نیز
پیو سته به جنگ بر می انگیزد !
          وآمیزه ی خلط و خون
                          به هنگامی
کز کنج لبان بی سخن سخن می آویزد !
                                      آه

پهنای جهان
از ما چه پلشت گنده زارانی می شد
                        گر مرگ نبود


                        دکتر اسماعیل خوئی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:7  توسط حمید شانیار  | 

        لوطی
کوچه،تف کرده ز آفتابی تند
جوی ،تن در لجن فروبرده
چند تیر چراغ ساکت و مات .
سایه شان آفتاب را خورده .

مردی  آمد به کوچه  پای کشان
عنتری مرده روی دستش بود .
اشک، لغزنده از دو چشمانش
لب به این گفته دایما میسود :

ـ(عنتر مرد ، وای ، ای مردم !
رفت سرمایه ام دگر از دست .
بعد ازاو ، چون  توان بجاماندن
رشته ی زندگی گسست،

گسست .)

نه کلاغی پرید از دیوار ،
نه در خانه ای کسی بگشود ،
لوطی از کوچه پیچ خورد و

گذشت
بی هدف گریه کرد و ره پیمود . 
 

کس نکردش به گفته ای خرسند
کم نکردند کاهی از بارش
کس نپرسید درد او از چیست
خنده کردند جمله بر کارش !

کس نگفتش که : ( راستی ،

لوطی
عنترت را چه پیش آمد ، مرد

؟)
تا بگوید که : -( گزمه ای نادان
زهر در قندکرد و عنتر خورد .)

شب شد و ماه باز پیدا شد
شبپرپیچ وتاب سر در گم
ناله ای درون کوچه رسید :
ـ(عنترم مرد ، وای ، ای مردم

روزدیگر  که آفتاب دمید
دو جسد در کنار کو دید ند
عنتری بود و صاحبش ، آن گاه
زین خبر اهل شهر خند یدند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:46  توسط حمید شانیار  | 

           امروز

            روز خسته‌ی  زنبور است

            روز خجسته‌ی انگور است

            می نشیند و ... می چشاند

            ول کنید  آب‌های راکد را 

            وزغ‌ها را ول کنید

            غبار  نشسته  بر چهره‌ی دخترکان 

            اشک زنان

            کابوس مردانی را

            که از هراس جیب‌های تهی

                                      از خواب می گریزند

            جهان

            چراغ سبز بزرگی‌ست که به تصادف فکر نمی کند

            هر روز شاعری می‌میرد

            اتاقک رویا خرد می‌شود

            موتور عشق ... منفجر !

            و بنزین

            به قدر کافی در رگ های ما جریان دارد

            تا با شعله‌ی دو چشم سیاه آتش بگیرد

            زنبورهای خسته به پرواز نمی‌رسند

            هواپیما بلند می‌شود

            در ساحلی  می نشیند  که پریان / طلا  از گیسوان‌شان استخراج می کنند

           و انگورها

           جز به شراب شدن

           از هیچ خیابانی در پاریس نمی‌گذرند

           آفتاب  را بلند کنید

           می خواهم  زیر برگ ها را ببینم

           مورچه‌ها را که سیب زمینی  و نان به خانه می برند

           و مورچه‌خوار را

           که از شکاف میان دو سنگ

           به نظرات مارکس می‌خندد

           باران باریده است

           توقعی نیست

           آب‌ها  از آسیاب

           ما از زندگی  افتاده‌ایم

           و مرز پر گهر

           با پرچم بازی می کند

                    انگار که کودکی / با کهنه‌ی  تازه تَر شده‌اش !

 

                                                                                  خرداد88

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:34  توسط حمید شانیار  | 

همسفر!

در اين راه طولاني که ما بي‌خبريم
و چون باد مي‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي‌کنم! مخواه که يکي شويم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم
يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه‌مان يکي و روياهامان يکي.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.
و شبيه شدن دال بر کمال نيست، بلکه دليل توقف است
 
عزيز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون، حجاب برفي قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق و يکي کافي است.
عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .
من از عشق زميني حرف مي‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري.
 
عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست، بگذار يکي نباشد .
بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.
بخواه که در عين يکي بودن، يکي نباشيم.
بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست، بحث کنيم ،اما نخواهيم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل .
اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .
سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.
بيا بحث کنيم.
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.
بيا کلنجار برويم .
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم.
بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا که حس مي‌کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ کنيم.
من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم کنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.
بي‌آن‌که قصد تحقير هم را داشته باشيم .

عزيز من! بيا متفاوت باشيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 14:5  توسط حمید شانیار  | 

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت
پرده ي خلوت اين غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
... ...آتش شوق درين جان شکيبا زد و رفت
خرمن سوخته ي ما به چه کارش مي خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نکرد
چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت
بُوَد آيا که ز ديوانه ي خود ياد کند ؟
آن که زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
سايه» آن چشم سيه با تو چه مي گفت که دوش»
عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 10:13  توسط حمید شانیار  | 

                       پاییز

      1
زمین بناخن بارانها
تن پر آبله می خارید
به آسمان نظر افکندم :
هنوز یکسره می بارید
شب از سپید ه نهان مداشت
تلاش لحظه آخر را
ز پشت شاخه مو دیدم
کبوتران مسافر را


هنوز از نم پر ها شان
هریر نرم هوا تر بود
هزلر قطره  بخاک افتاد:
هزار چشم کبوتر بود !


      2

نسیم ظهر خزان، آرام
چو بال مرغ صدا می کرد
هوا، سرود کلاغان  را
به نام شهر ،رها میکرد

بزیر ابر مسین ،خورشید
سر از ملال ، ببالین داشت
زنور مفرغی اش ، آفاق
لعاب ظرف سفالین داشت

چو قارچهای سفید از جوی
حبابها همه پیدا شد
چو قارچها ی سیه درکوی
هزار چتر سیه واشد !

        3
غروب ،گرد بلا پاشید
به شاخه هاتب مرگ افتاد
بزیر هر قدم باران
هزار لاشه برگ افتاد


افق در آنشب ابر آلود
به رنگ تفته آهن بود
ستاره ها همگی خاموش
دریچه ها همه روشن بود


به کوچه ها نظر افکندم :
هنوز کفش کسی جز من
به خاک ، سینه نمی مالید
نسیم کوکی سر گردان
کنار کالبد هربرگ
غریب و غمزد می نالید


      تهران ـ 1336

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:4  توسط حمید شانیار  |