تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

وای برمن

 

کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها
گشت بی سود و ثمر
تنگنای خانه ام را یافت دشمن با نگاه حیله انگیزش
وای برمن ! میکند آماده بهر سینه من تیر هایئ
که به زهر کینه آلوده است.
بسبه جادههای خونین کله های مردگان را
به غبار قبرهای کهنه اندوده
ازبس دیوارمن بر خاک می چیند
وز بی آزار دل  آزردگان
درمیانکلههایچیده بنشیند
سرگذشت زجر را خواند.
وایبرمن
درشبی تاریک از اینسان
برسراین کله هاجنبان
چه کسی آیا ندانسته گذارد با ؟
از تکان کله هاآیا سکوت این شب سنگین
_کاندرآن هر تحظه مطرودی فسون تازه می بافد _
کی که بشکافد ؟
یک ستاره از فساد خاک وارسته
روشنائی کی دهد  آیا
این شب تاریک دل را ؟
عابرین ! ای عابرین!
بگذرید از راه من بی هیچ گونه فکر
دشمن من می رسد . می کوبدم بردر
خواهدم برسید نام وهر نشان دیگر
وای بر من .
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای زنده خود را
تاکشم از سینه پردردخودبیرون
تیرهای زهر را دل خون ؟
وای بر من

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:4  توسط حمید شانیار  | 

پل بازگشت
 
يارا نم
درراه باز گشستتان
از مژگانم فرش  مي گسترانم
زخمتان را درآ غوش  مي گيرم
و خار را با دست مي چينم
و براي باز گشتتان
          از تنم پل مي سازم
                       بردو كرانه رود.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:13  توسط حمید شانیار  | 

بشقاب سنگي
                       براي :شهره و ماهور


ناهار وشام مرا درهمين بشقاب سنگي بريزيد
لطفا
من نه چاره دارم كه بميرم
ونه اميدوارم كه درخت انجير در كوچه تنها مانده
              انجيرش تا پايان  تابستان برسد             
لطفا ما صبج زود بيدار  كنيد
كه من صداي
اين پرنده را كه صبح زد به پشت پنجره ام مي آيد بشنوم
ميخواهم از مرگ فاصله بگيرم
ناهار و شام مرا درهمين بشقاب سنگي  بريزيد
لطفا
كه مرگ فرصت نداشته باشد مرا ازخانه
از كنار تنها دخترم ماهور

و شهره همسر مهربان و غمگين من بربايد
مرگ يك بار كه شهره و ماهور در خانه نبودند
به سراغم آمد
يك بعد از ظهر روزي تعطيل بود
اما مرگ كه تعطيل نمي فهميد
لطفا
مرا بانام احمدرضا صدا كنيد
چنان چشمانم در آفتاب مي درخشند
كه پيري و بيماري  را
براي لحظه اي فراموش مي كنم
درختان سرو كنار خانه ام
از بي آبي خشك شده اند
لطفا مرا بيدا كنيد
كه آنها را آب دهم وكبوتران پيريرا كه برشاخه هاي
پير سرو خانه ساخته اند  دانه دهم
لطفا مرا بيدار كنيد
شام و ناهارمرا در همين بشقاب سنگي بريزيد
لطفا
كاش صداي مرا مي شنيديد حتي اگر درروز جمعه صداي
مرا مي شينيد يد  منراضي بودم .
                                                احمد رضا احمدي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط حمید شانیار  |