کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها
گشت بی سود و ثمر
تنگنای خانه ام را یافت دشمن با نگاه حیله انگیزش
وای برمن ! میکند آماده بهر سینه من تیر هایئ
که به زهر کینه آلوده است.
بسبه جادههای خونین کله های مردگان را
به غبار قبرهای کهنه اندوده
ازبس دیوارمن بر خاک می چیند
وز بی آزار دل آزردگان
درمیانکلههایچیده بنشیند
سرگذشت زجر را خواند.
وایبرمن
درشبی تاریک از اینسان
برسراین کله هاجنبان
چه کسی آیا ندانسته گذارد با ؟
از تکان کله هاآیا سکوت این شب سنگین
_کاندرآن هر تحظه مطرودی فسون تازه می بافد _
کی که بشکافد ؟
یک ستاره از فساد خاک وارسته
روشنائی کی دهد آیا
این شب تاریک دل را ؟
عابرین ! ای عابرین!
بگذرید از راه من بی هیچ گونه فکر
دشمن من می رسد . می کوبدم بردر
خواهدم برسید نام وهر نشان دیگر
وای بر من .
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای زنده خود را
تاکشم از سینه پردردخودبیرون
تیرهای زهر را دل خون ؟
وای بر من
