حماسه خاك
براي ايرانم
من از اين خاك روييد م
دلم را . گل از اين خاك است
مي جان من از انگور اين تاك است
چه باك ار كينه ها آلوده اش كرد ند
به اشك ديده . بايد شست خاك پاك ايران را
من آن رابار ها بااشك ها يم شستشو دادم
بر اين خاك به اشك عاشقان شسته
گياهي را كه خود رو در كنار كوچه اسفند ميرويد
نخستين برگ هاي بيد مجنون را
كنار باغ فروردين
حضور سرخ خونين شقايق را
كه همچون اخگري با عمر بس كوتاه
به روي سينه كهسار مي تابد
بهاران چشمه هايئ را كه روزي چند
ميان صخره هاي كوه مي جوشد
يكايك قطره ها را
نغمه جوشيدن هر قطره اي را نيز
چو جانم دوست ميدارم
درود اي خاك .درود بي شمار از من
خراسان . خطه (( جان و خرد )) را . مهد پير طوس
بلور جام نيشابور را .
پراز فروغ باده انديشه خيام
كه در تاريكي تاريخ
به سان صبح زيباي خراسان است
دشت حاصل خيز گرگان را
تو را مازندران ! اي سبز چون منوچهري
تو را اي مخمل زيباي شاليزارسر بر دامن جنگل
تورا اي باغ سبز چاي لاهيجان !
تو آذربايجان ! ايمرزبان قبله زرتشت !
تورا اي پاسدار ميهن از دشمن !
تو را هم دوست مي دارم
تو اي كولي ! بلنداي تنت راپاي چادر ها به رقص آور
بزن فالي . به من آن قصه ناگفته را واگو
تو كردستان ! كه مهد دلربايان و دليراني
تو هم از ساكنان خانه غمگين اين جاني
لرستاني تو؟دارم (( سي تو )) هم حرفي
تو هم آزادگي را تافراز كوهها بردي
تورا هم دوست ميدارم
تو خوزستان !تو اي كانون گرم گرمي و اميد
بمان اي آتش عشق وطن ! بامن
تو اي شوش ! اي كتاب بسته تاريخ !
تورا اي بيكران آفتاب دشت !
تو را اي شهد باران نخل دشتستان!
تو را اي ساحل بوشهر ! تورا اي نغمه غمگين ماهيگير !
چو جانم دوست ميدارم
تورا اي دوست !
كه (( دامانت پر از گل بود و سوي شهر ميرفتي ))
وچون سعدي حديثي از گلستان گفت .
تو آن (( دامان گل را ريختي . آويختي در دامن سعدي ))
وميداني بهار . آن سال
گلستاني به بار آورد كه از باد خزانش هيچ بيمي نيست
تورا هم دوست ميدارم
تو هان ! اي (( پيرهن چاك غزلخوان ! ))
اي ((صراحي بر كف سر مست خوي كرده ! ))
كه شب ها چون ز گلگشت مصلي باز ميگشتئ
كنار آب ركن آباد
به نرمي سر فراگوش لسان الغيب مي بردي
كه : (( خوابت هست ؟ ))
تو با آن (( باده شبگير ))
غريب خسته از زهد ريايئ را
به سان ((ذره اي رقصان ميان نور ))
به سوي (( خلوت خورشيد )) مي بردي
تورا هم دوست مي دارم
تو اي سر پنجه فرسوده رنجور
كه زير آسمان روشن كرمان
شبانگه آرزوهاي طلايئ خواب مي بيني
وفردا باز
به پاي دار قالي صد هزاران گل
به روي تار و پود خام مي ريزي
تورا هم دوست مي دارم
كنون جان مسافر عزم ملك سيستان دارد
ندارد توشه راهي . مگر يك آ رزوي خام
كه روي خاك آن سامان
نشان پاي رخش تهمتن بيند
دريع اما .
كه هر جا تهمتن . آنجا شغادي هست
و چاهي پر زخنجر هاي زهرآلود
كنار بركه هامون
سخن از آرزوي خام ديگر هست
كه روزي . مريمي از دوده زر تشت
به تقدير اهورائي ز هامون بار ور گردد
مسيحايش . همان هوشيدر زرتشت
درفش پاكديني را برافرازد
رهاكن اين هواي سيستان را . راه ديگر گير
كويرت بر سر راه است
نمكزار است . اما هر چه آلوده ست
در اينجا پاك خواهد شد
كنار اين كوير خشك و بي بر
شهر پاك راستگويان است
در آتشگاهشان . آتش فروزان است
در آن آتش . فروغي از جهان مينوي برجاست
فر اتر . در دل ايران زمين شهر صفاهان است
درآن (( نصف جهان )) خفته ست
چرا نصف جهان گفتم ؟
سر انگشت هنرمند صفاهاني جهاني از هنر دارد
مسافر ! عاشق دلخسته اين خاك !
نسيم زنده رود است اين . نمي خواهي فرود آئي ؟
مسافر خود نميداند كجا بايد فرود آيد ؟
صفاهان؟ يزد؟ كرمان؟ ياكنار آب ركن آباد ؟
به خوزستان ؟ به آذربايجان؟ ياساحل گيلان ؟
(( كدامين شهر از اينها خوشتر است )) اي دوست ؟
((كدامين شهر شهر دلبر است )) ايدوست ؟
براي عاشق دلخسته اين خاك
كدامين شهر از اينها (( شهر دلبر )) نيست!؟