تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

نامه هاي عاشقانه نيما

(((در ميان شاعران و نويسندگان ايراني . بسيار
    اندكند كساني كه تامل ها و نامه هاي عاشقانه
     خود را به يارگار گذاشته باشند .
     شاعربرجسته معا صر . نيما يوشيج يكي از
     اين معدود نمونه ها ست . در نامه هاي عاشقانه
     نيما.ما با چشم اندازي بسيار لطيف و شور انگيز
      روبه رو مي شويم . نامه هائي كه نه يكبار . بلكه
     بايد چندين و چند بار خواند واز زلالي روح يك
     شاعر ارجمند روزگار مان سيراب شد .)))

 


فروردين 1305


مهربانم !

ناچار بايد بنويسم : وقتي داماد زياده از حد مسلمان.عروسش را
نديده از ميان دختر هاي حرم انتخاب مي كند . چشم هايش را مي
بندد . مثل عروس در پستوهامخفي ميشود . پي در پي از پشت در
ها و پرده هاكه تودر توواقع شدهاند برايش خبر مي آورند . تمام
اخبار راجع به مقدار زرينه و بضاعت عروس است . در صورتي
كه جمال و اخلاق از امور اعتباري است كه برحسب تفاوت طبايع
تغيير مي كند . گاهي هم جناب دا ماد از جمال و اخلاق عروس مي
پرسد . زن ها در عين اين كه از عروس غيبي وصف ميكنند . و
دامادرا به وجد مي آورند . شبيه به اين است كه آن جناب را مثل
ميمون مي رقصانند .
هر مسلماني كه عروسي كرده است . در عمرش يك دفعه رقصيده
است . اين امر اصولا بين دامادو عروس وبستگان آن ها يك نوع
تجارت است كه به اسم مواصلت انجام ميگيرد .
ولي طبيعت . راه اين تجارت را به شاعر نياموخته است .او به جاي
نقدينه و زرينه . قلبي را مي خواهد كه درآن بتواند آشيانه كند .
در عوض . قلبش را مي سپارد . دو قلب خوب ويك جور مي توانند
با خوشي دائمي زندگي كنند . به طوري كه پول نتواند آن خوشي را
فراهم بياورد .
هر وقت زناشويئ را در نظر مي گيرم آشيانه ساده و محقري را روي
درختهابه خاطر مي آورم كه دو پرنده همجنس . بدون اين كهبه هم
استبدادو زور گوئي  به خرج بدهند. روي آن قرار گرفته اند !
پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب مي كنند: بدون اين كه پدر و
مادر برايشان راي بدهند!به جاي اين كه الفاظ ديگران بين آنهاعقد
ببندد. قدري خودشان آواز مي خوانند . آنوقت محبت و يگانگي . در
بين آنها اين عقد را محكم مي كند .
شيريني آنها به شاخه هاي درختها چسبيده است . خودشان با هم مي
خورند .مسوول خوراك ديگران نيستند به جاي آينه و قالي نمايش
دادن. بساط آشيانه شان را به كمك هم مرتب مي كنند .
راستي و دوستي دارند . بعد ها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها
بزرگ ميشوند .
ولي به انسان خدا آن تقوي و شادي طبيعت را نداده است كه مثل
پرنده زندگي كند !
بدبختانه ما انسا نيم . يعني پرده اي بين طبيعت خاص ما و اشيا ء
كشيده شده است ونمي خواهيم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز
كنيم. نمي خواهيم انسان باشم . چقدر خوب و دلكش است اين اراضي
وسيع.وقتي كه يك پرنده از بالا آن ميگذرد .
من از راه هاي دور ميرسم . در اين ديار نابلد هستم . دركدام يك از
اين نقاط آشيانه ام را قرار بدهم .
رفيق مهربان تو براي من كجا را تعيين خواهي كرد ؟
اخلاق مرا بسنج.
دستور بده .
اين است يك شاعر ناشناس .
ولي كساني كه پول زيادي دارند بد جنسي زيادي هم دارند .

                                                   نيما

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 18:20  توسط حمید شانیار  | 

فريدون مشيري


درس زندگي

 

در كلاس روز گار
درس هاي گونه گونه هست :
درس دست يافتن به آ و نان
درس زيستن كنار اين و آن

***
درس مهر
درس قهر
درس  آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن ....

***
در ميان اين معلمان و درس ها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست .
يك معلم بزر گ نيز .
در تمام لحظه ها . تمام عمر
دركلاس هست و در كلاس نيست !
نام اوست : (( مرگ ))
و آنچه را كه درس  مي دهد :
(( زند گي )) است .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:18  توسط حمید شانیار  | 

ترانه بلوار ميرداماد

 


اي روزهاي فردا
اي فكر ها يزيبا
اي برگ هاي پائيز
اي پنچه هاي رويا
اي واژه هاي زرين

اي آسمان لرزان
درياي باد و باران
بالاي شهر تهران
درانتظار طوفان
طوفان سرد و سنگين

بهر تو مي سرايم
ازخود برون مي آيم
لب هاي بسته ام را
يك لحظه مي گشايم
اي سرزمين ديرين

يك شاعر پياده
همراه جويبارت
با يك پيام ساده:
خوش باد روز گارت


از بيشه هاي  گيلان
گنبد هاي سپاهان
پسكوچه هاي شيراز
تا آتش هاي اهواز
لبخند هاي شيرين


بولوار ميرداماد
با لحظه هايآزاد
پنجاه سال ديگر
ازما ميآورد ياد
در روز هاي رنگين


يك روز آفتابي
با آسمان آبي
آنسويعصر غربت
تصويري از رفاقت
پيوند هاي پيشين

           محمد علي سپانلو

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 2:4  توسط حمید شانیار  | 

شب است   ياروز ؟

 

رونده رفت . ندانم رسيد يا نرسيد
بر اين قياس كه آيند ه دير مي ايد
                              ((سعدي ))

 

شب است يا روز ؟
زمان مردد مانده ست
و نغز خواني  ساعت ادامه مي يابد ...


دراين مكان و در اين هنگام
به باغ عدن كه با پيك نقشه مي بندد
به مغز گچ گرفته جمعيت.
بدون خاطره. در كنج برگ پوشيده
شكسته با پر خونين
                         كبوتر قاصد .
كلاغ
رسول آينده است .
شعارها
تعارف ابديت گرفته اند .
مجاز
      راهنماي سلامت است.
كجاست  قاضي؟
                       آيا حوادث تاريخ
فقط براي رونق امروز اتفاق  افتاده ست ؟
هميشه بين شب و احياء
كجا كه زاويه چشم مي كند  پيدا
و در سماجت چشم ستاره مغروق
ودر شهادت شمشاد هاي ايراني
هميشه تنديسي
ميان آينه هاي مقابل استاده ست

و در سرايش
                     اين سايه هاي يكتارا

جهان بي نهايت مي بيند
زخود فريبي انكار مي كند
فراخنايفراسوي آينه ها را ...

ونغز خواني خونسرد
بي آنكه آونگش
در اين تعادل مشكوك بربيا شوبد
به چرخ و لنگر آينده ضربه ميكوبد.

             محمد علي سپانلو
                بهار 57

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:51  توسط حمید شانیار  |