تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

ترانه ديدار

 

 

با تو بودن خوبست
وكلام تو
مثل بوي گل در تاريكي است
مثل بوي گل در تاريكي . وسوسه انگيز است .

 

بوي پيراهن تو
مثل بوي دريا  نمناك است
مثل باد خنك تابستان .
مثل تاريكي . خواب انگيز است .

گفتگو باتو
مثل گرماي بخاري و  نفسهاي بلند آتش
مي برد چشم خيالم را
تا بيابانهاي دور ترين خاطره ها
_ كه در آن ها گنجشگان بر سنبل گندمها
اهتزازي دارند
كه در آنها گلها با اخترها رازي دارند .


نوشخند تو
مي برد گرگنگاهم را
تا چرا گاه چالاكترين آهم ها
مي برد آرزوي دستم را
تا نهان ماندهترين گوشه اندام تو
              __اين پهنه پاك زيبا .


مثل دريائي تو
_انده انگيز و غرور آهنگ
مثل درياي بزرگ بوشهر  _
كه پر از زورق آزاد پريشانگرد است
مثل زورق كه پر از مرد است
مثت ساحل كه  پر از آواز است
مثل دشتستان
كه بزرگ وباز ست .

 

تو ظريفي
مثل گلدوزي يك دختر عاشق
_ كه دل انگيزترين گلها را
روي  روبالشي عاشق خود مي دوزد .

 

با توبودن خوبست
تو چراغي . من شب
كه به نور تو كتاب دل تو
و كتاب دل   خود را كه خطوط تن تست
خوش خوشك مي خوانم
تو در ختي . من آب
من كنار تو آواز بهاران را .
            مي خندم و مي خوانم .
          و مي گريم و مي خوانم .


باتوبودن خوبست
تو قشنگي 
مثل تو مثل خودت
مثل وقتي كه سخن مي گوئي
مثل هر وقت كه بر ميگردي  از كوچه به خانه
مثل تصوير در ختي در آب
روي كاشانه . در چشمان منتظرم مي روئي .

                منوچهر آتشي

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:28  توسط حمید شانیار  | 

سه قطعه پيوسته

           1
 
اگر آدمي دوستي مرده را چند هفته پس از مرگ او ديد
چه بهتر كه چيزي نگويد
اگر گفت
ادب اقتضا مي كند حرفها طبيعي بگويد
كمي از هوا  . از سياست . گراني
وياد آوريهاي خوش
مثل دوران تحصيل  . يا دلبر مشترك ( مادر پير امروز )
و اميد تسريع در انتشار كتابش ...
بكوشد كه در واژه ها سادگي باشد و رنگهاي محرك نباشد
وحتي اگر از دهانش در آمد كه :
                (( انگار رنگت پريده ! ))
روا نيست . اما خطا نيست
                  يعني عواقب ندارد
ولي اصل اين است . زنهار .
كه از مرده چيزي نپرسند .


            2

فقط پنجه پاي برهنه ام
پيشاپيش چشمم مي دويد
راه سر بالائي ميشد و مه آلود
كوچه     سقف دار و تنگ .
عاقبت . نفس زنان
به ميله هاي راه آبي رسيدم
پشت سرم .  . تعقيب گر وحساب رس
پر هيب شان درشت تر مي شد .


            3

اين قطار به ابديت مي رود
اين  تونل به ابديت مي رود
اين اتوبوس به ايسگاه (( هيچ آخر )) مي رسد
اين مهمان خانه هزار سال قدمت دارد
اين عشق اگر چه تازه ...
                افسانه اش قديمي است .

از ميكده هاي ساحل دريا مي آيم
دارائي عمرم  را باخته ام
اكنون جيب ها يم از مه  سرشار است
مي پردازم ورويا مي خرم .
 
             محمد علي سپانلو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:39  توسط حمید شانیار  |