تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

كانون نويسند گان ايران در گذشت
(( عمران صلاحي )) را تسليت گفت :


كانون نويسند گان ايران با انتشار اطلاعيه خبردر گذشت (( عمران صلاحي)) ، شاعر ، نويسنده ‌‍‍، طنزپرداز و عضو كانون نويسندگان را اعلام و به جامعه فرهنگــي ايران  تسليت گفت.
دراين اطلاعيه آمده است :
((عمران صلاحي )) ، شاعر  ، نويسنده ، ظنزپرداز و عضو كانون نويسندگان ايران در گذشت .
او بيش ازچهل سال از عمر خود را وقف روزنامه نگاري ، شعر ، نقد و بررسي ادبيات كرد . او مدافع آزادي انديشه و بيان و يكي از امضاكنندگان متن 143 نويسنده بود .
زنده ياد (( عمران صلاحي )) خلاق آثاري چون (( گريه در آب )) ، (( حالا حكايت ماست )) ، (( يك لب و هزازلبخند )) ، (( هزار ويك آينه )) ، (( گزيده اشعار طنز آميز )) و (( از گلستان من ببر ورقي)) بود.

كانون نويسندگان ايران ضمن تسليت به بازماندگان اين شاعر و نويسنده و جامعه فرهنگي ايران ، در مراسم ياد بود در كنار خانواده اش خواهد بود .


 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:13  توسط حمید شانیار  | 

هوا چنان سرد است كه سرما را حس نمي كنم
و زخم چنان گرم است كه درد را


شعر عمران صلاحي
از نگاه عمران صلاحي

آنچه امروز به آن رسيده ام اين است كه بايد به جاي وزن به توازن توجه داشته باشيم رسيدن به نوعي تعادل كه شعري را مي سازد . چون شعر هنري سمعي است كه با موسيقي ارتباط داشته و دارد .  به همين دليل حتي وقتي شاعر در خلوت خود شعر مي گويد با توجه به آهنگ پنهان دركلمات انگار شعري ميگويد تا بلند خوانده شود . پس طنين كلمات خيلي مهم است .براي رسيدن به هماهنگي و توازن بايد از هر روشي بهره ببرد . نه فقط از اوزان عروضي شعرهاي من مثل آجيل چهارشنبه سوري است ميان آنها همه چيز پيدا مي شود . معمولا هر كس در زمينه هنر يا نويسندگي از اول تا آخر عمر يك حرف راتكرار ميكند ، اما در قالبهاي مختلف در قديم شعر مي گفتم،  اما اصلانمي دانستم شعر يعني چه. چه برسد به ساختار آن ! اينها را در چند سال اخير ياد گرفتم ؟ آدم به محض اينكه به راه رفتنشان فكر مي كنند ، كج و كوله راه ميروند ،مثل من ؟
درختي در بيابان را در ذهنتان فرض كنيد گاه مسافر خسته اي از راه مي رسد و مي گويد و مي شود در زير سايه آن درخت استراحت كرد . كسي كه تاجر است مي گويد عجب درختي جان مي دهد از چوب استفاده كنم يعني آدمها از زواياي مختلف به آن درخت نگاه مي كنند . شاعر اما فقط درخت را ميبيند نه چيز ديگر. همين برخورد صاف و بي شائبه است كه شعر را به عرفان نزديك 
ميكند. يعني شاعر در شعرش به نوعي وحدت وجود ميرسد . گاه ميبينيد شاعر از زبان سنگ هم حرف ميزند. انگار به نوعي يگانگي با جهان رسيده است .
شعراي حقيقي ، همان عرفا هستند ... البته اميد وارم وقتي ميگويم عرفان ، ذهنتان سراغ تعاريف
مشخص نرود.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 20:55  توسط حمید شانیار  | 

خورخه لوئيس  بور خس

 

بياييد به شاعران هنوز بي نام بيند يشيم . به نويسندگان هنوز بي نام
كه بايد گردهم بيايند و گرد هم بمانند .
يقين دارم كه اين وظيفه ي ماست كه به اين نيكوكاران آينده كمك _
كنيم تا به كشف خود نايل آيند . كشفي كه در راستاي خلق ادبياتي
سترگ است . ادبيات تنها شعبده بازي با واژه ها نيست . آنچه اهميت
دارد . اين است كه چه چيزي را مي توان از فاصله ي ميان سطر ها
خواند .اگر به سبب اين احساس دروني نبود . ادبيات چيزي بيش از
يك سر گرمي نيود وهمه ي ميدانيم كه ادبيات مي تواند بسي بيش از
سرگرمي باشد .
                                
                             *****


                             يك رويا 
 

آن سه تن ماجرا را مي دانستند
زن همراه كافكا بود
كافكا اورا به خواب ديده بود .

آن سه تن ماجرا را مي دانستند .
مرد دوست كافكا بود
كافكا اورا به خواب ديده بود .

آن سه تن ماجرا را مي دانستند
زن به آن دوست گفت :
                        (( دلم مي خواهد امشبه را دوستم بداري . ))

آن سه تن ماجرا را مي دانستند
مرد به زن پاسخ داد :
                (( اگر گناه كنيم
                     كافكا ديگر ما را در خواب نخواهد ديد . ))


كسي بود كه ماجرا را مي دانست
وبر روي زمين جز او كسي نبود كه آن را بداند.

كافكا به خود گفت :
                  (( اكنون آن دو نفر رفته ان . من تنهامانده ام
                     ديگر خوابي نخواهم ديد .))
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:3  توسط حمید شانیار  | 

نغمه ی خوابگرد / لورکا / شاملو

نغمه ي خوابگرد


سبز . توئي كه سبز مي خواهم
سبز باد و سبز شاخه ها
اسب در كوهپايه و
زورق بردريا .


سرا پا در سايه . دخترك خواب مي بيند
بر نرده ي مهتابي خويش خميده
سبز روي و سبز موي
با مردمكاني از فلز سرد .

(سبز . توئي كه سبز مي خواهم .
و زير ماه كولي
همه چيزي به تماشا نشسته است
دختري را كه نمي تواند شان ديد .

****
سبز .تويئ كه سبز مي خواهم
خوشه ي ستارگان يخين
ماهي سايه را كه گشاينده ي راه سپيده دمان است
تشييع مي كند .
انجير بن با سمباده ي شاخسارش
باد را خنج مي زند .
ستيع كوه همچون گربه ي وحشي .
موها ي دراز گياهي اش راراست برمي افرازد.
_((آخر كيست كه مي آيد ؟  وخود از كجا ؟ ))

خم شده بر نرده ي مهتابي خويش
سبز روي و سبز موي .
روياي تلخ اش دريا است .

****
_ ( اي دوست ! مي خواهي به من دهي
خانه ات را در برابر اسبم
آينه ات را در برابر زين وبرگم
قبايت را در برابر خنجرم ؟ ....
من اين چنين غرقه به خون
از گردنه هاي كابرا  باز مي آيم . )

_ ( پسرم ! اگر از خود اختياري مي داشتم
سودايئ اين چنين را مي پذيرفتم .
اما من ديگر نه منم
و خانه ام ديگر از آنمن نيست . )


_ ( اي دوست !  هواي آن به سرم بود
كه به آرامي در بستري بميرم
بر تختي با فنر هاي فولاد
و در ميان ملافه هاي كتان ...
اين زخم را مي بيني 
كه سينه ي مرا
تاگلوگاه بر دريده ؟ )


_ (سيصد سوري قهوه رنگ ميبينم
كه پيراهن سفيدت را شكوفان كرده است
وشال كمرت
بوي خون تو را گرفته .
ليكن ديگرمن نه منم
و خانه ام ديگر از آن من نيست ! )

_ ( دست كم بگذاريد به بالا برآيم
بر اين نرده هاي بلند .
بگذاريدم . بگذاريدبه بالا بر آيم
بر اين نرده هاي سبز
برنرده هاي ماه كه آب از آن
آبشار وار به زير مي غلتد . )

ياران دو گانه به فرازبرشدند
به جانب نرده هاي بلند .
رددي از خون بر خاك نهادند
رددي از اشك بر خاك نهادند .
فانوس هاي قلعي چندي
بر مهتابي ها لرزيد
و هزار طبل آبگينه
صبح كاذب را زخم زد.

****
سبز . تو يئ كه سبز مي خواهم .
سبز باد . سبز شاخه ها.

همراهان به فراز بر شدند. .
باد سخت . در دهان شان
طعم زرداب و ريحان و پونه به جا نهاد .

_ (  اي دوست . بگوي . او كجاست ؟
دخترك . دخترك تلخ ات كجاست ؟   )

چه سخت انتطار كشيد

_ ( چه سخت انتظار مي بايدش كشيد
تازه روي و سياه موي
برنرده هاي سبز ! )

****
بر آيينه ي آبدان
كولي قزك تاب مي خورد
سبز روي و سبز موي
با مردمكاني از فلز سرد .
يخ پاره ي نازكي از ماه
بر فراز آبش نگه مي داشت.
شب خودي ترشد
به گونه ي ميدانچه ي كو چكي
و گزمه گان . مست
بر درها كوفتند ...

****
سبز . تويئ كه سبزت مي خواهم .
سبز باد . سبز شاخه ها
اسب در كوهپايه و
زورق بر دريا .

                گارسيا لوركا
                احمد شاملو 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:19  توسط حمید شانیار  |