تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

شعور

 

نه . نه _ دوباره مي گويد . نه . نه
لباس هايش را پشت  ورو مي كند .
تيوانش  را وارونه مي گذارد
آب را پشت و رو مي كند .
                        مرگ را پشت و رو مي كند
كفش ها يش را به دستانش مي كند
دستكش ها را به پا .
ميگو يند ((حقه بازي ))و عصباني مي شوند
سه زن روي  بالكن مي خندند
او پاسخي نمي دهد . بي حركت مي ماند.
مگس روي گونهاش مي نشيند
سه زن روي بالكن مي خند ند
هر سه جوان هستند . هر سه ريسه ميروند
و او اين را مي خواهد .

                      يانيس  ريتسوس

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 14:34  توسط حمید شانیار  | 

 

در خيال

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان کز همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تی ر او وای اگر سپر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:2  توسط حمید شانیار  |