نويسنده :((octaviopaz))
برگردان : سعيد آذين
_________________________________________________________
در باره نويسنده :
آن گروهي كه ادبيات دنيا مخصوصا امريكا لاتين را دنبال مي كنند.
((اوكتاويوپاز )) شاعر را مي شناسند اماشايد نمي دانند كه پاز نويسنده
چيره دستي نيز بوده است .
(( دسته گل آبي )) اولين اثر داستاني است از پاز كه به فارسي ترجمه
شده است و اورا به جز يك شاعر جهاني به عنوان يك نويسنده توانا نيز
معرفي مي كند .
اوكتاويو پاز درسال 1914 در مكزيك به دنيا آمد . درسال 1990 برنده
جايزه ادبي نوبل شد و در سال 1998درگذشت .
____________________________________________
ELRAMOAZUL
بيدار شدم . عرق كرده . اتاق هم عرق كرده وبخار گرمي ازروي ديوار آجري قرمز اتاق بلند مي شد . پروانه اي با پر هاي زرد و طوسي دورچراغ زرد رنگ پرپر مي زد .
از جايم بلندشدم . دوري در اتاق زدم در حالي كه خيلي
مواظبت بودم كه نكند عقربي راكه از سوراخش بيرون
آمده تا هوائي بخورد . لگد كنم .كنار پنجره آمدم و نفسي
تازه كردم . صداي نفس كشيدن شب به گوش مي رسيد .
به وسط اتاق آمدم . حوله ام را باآب آفتابه اي كه وسط
لگن بود خيس كردم . دست وصورتم را شستم و بعد از
خشك كردن آنها لباس هايم را بادقت زير ورو كردم تا
نكند جانوري در آن جا خوش نكرده باشد . وبعد آن ها را
پوشيدم. جوراب هايم را پا كردم و كفش هايم را با دقت
نگاه كردم و پوشيدم . از پله ها كه رنگ سبز تندي داشت
پايين آمدم . دم در با صاحب مسافر خانه كه روي صندلي
فلزي لميده بود وبا چشماني نيمه باز وبسته وخواب آلود
سيگار ميكشيد روبرو شدم . با صداي كلفتي پرسيد :
آقا كجا؟
مي روم دوري بزنم . خيلي گرمه .
اما همه جا بسته است وتاريكه .
شانه هايم را بالا انداختم وزير لب گفتم:
الان برميگردم .
به تاريكي زدم .هيچي ديده نمي شد . كورمال. كورمال روي
سنگفرش خيابان راه افتادم . سيگاري روشن كردم . همان
لحظه ماه از پشت تكه ابري سياه بيرون آمد وخودي نشان داد و نوري پاشيد و رفت .
درآن همه روشنايئ مثل آدمهاي كور بودم . نسيمي وزيد و بوي خوش گلها به مشام مي رسيد .با برگها درختان وحشرات مي رقصيد.
جيرك جيرك ها سرزنده و شاد از ميان علف هاي بلند مي خواندند . سرم را بلند كردم . آن بالا ستارگان هم چنان متحد
وزيبا مي درخشيدند . فكر گردم زمين و آسمان يك سيستم
پهناور نشانه هاست .
يك گفتگو بين بودن و بي نهايت .بودن من . خواندن جيرك جيرك ها . چشمك زدن ستاره ها و اين همه نشانه يعني
زندگي و جاري بودن لحظه ها . يعني يك جمله و تمام زندگي . يعني يك شعر .يك شعر عاشقانه .
سيگارم را روي سنگفرش خيابان پرت كردم . به محض برخورد بازمين چرخي زد ونوري به اطراف پراكند.مانند
الماسي كوچك .مانند ستاره دنباله دار درخشان راه زيادي رفتم. اندك اندك خودم را آزاد حس ميكردم . يك فرد آزاد
به تمام معني . دراين لحظه مي توانستم با خود بگويم كه
آزادم . شب مثل يك باغ پر از چشم بود . پراز ستاره درخشان.وقتي كه ازخيابان ميگذشتم حس كردم كسي از
بالا ي در خانه ائ پائين آمد . برگشتم . درست حدس زده
بودم ولي چيزي تشخيص ندادم . قدمهايم را تند برداشتم . چند قدم دور تر صداي لخ لخ دم پائي چوبي را مي شنيدم
كه روي سنگ فرش داغ خيابان كشيده ميشد . نميخواستم برگردم با اين كه احساس كردم سايه اي از پشت هر لحظه
به من نزديك و نزديكترميشد سعي كردم بدوم نتوانستم . خودم را باخته بودم . پيش ازاين كه به فكر دفاع بيفتم
نوك تيز چاقوئي را در پشتم احساس كردم ولهجه شيريني
كه مكزيكي بودگفت :__ تكان نخورآقا وگرنه همين جاخاكت
ميكنم
بدون اينكه صورتم را بر گردانم . پرسيد م:
__چي ميخواي ؟
همان صدا و لهجه شيرين وتقر يبا غمگين جواب داد:
__ چشمهايت آقا
__ چشم هاي من ؟
__ چشم هاي من به چه دردتو ميخورند ؟ ببين اينجا كمي
پول دارم. زياد نيست . اما .اما مي توني روش حساب كني
همه شرو بهت ميدم . اگر دست از سرم برداري و منو نكشي.
دو باره پرسيدم : اما . براي چي چشم هاي منو ميخواهي ؟
__يك هوس . هوسي كه معشوقم داره .
دسته گلي از چشم هاي آبي مي خوادكه اين جا خيلي كمه .
چشم هاي من به درد تو نميخورند. چون آبي نيستند .
__ اي آقا سر به سرم نذارو گولم نزن. خوب ميدونم كه چشمات آبي اند .
__ از من چيز ديگري بخواه . چشمهاي يك مسيحئ را كه
اين طوري درنمي آورند . بهت چيزديگرئ مي دم .
___ باعصبانيت گفت :
___ زيادي تظاهر نكن . برگرد .
برگشتم . كوتاه ولاغر و ضعيف بود . كلاهئ از برگ خرما سرش بود كه كمئ چهرهاش را پوشانده بود . توي مشت دست راستش چاقويئ كه بيشتر به درد شكار ميخورد بود و نور ماه را مي تاباند.
__ صورتت رو نشون بده .
كبريت زدم و نزديك صورتم آوردم . شعله هائ كبريت
چشمهامو بست. او پلك هايم را به زور باز كرد .
نمي تو نستم خوب ببينم . روي نوك انگشتهاي پايش بلند
شد و بادقت به چشم هاي من نگاه كرد . شعله كبريت دستهايم را مي سوزاند . هلش دادم و عقب رفت . سكوت
مطلقي حكفرما شد .
__ گفتم: ديدي ؟ خوب نگاه كر دي ؟ ديدي چشم هام آبي
نيستند !
_ اي آقاچه بازي هستي !ببينم. يك بار ديگه هم كبريت بزن.
دوباره كبريت زدم و به صورتم نزديك كردم . در حالي كه
آستينم را مي كشيد به اجبار گفت :
_ زانو بزن .
هلم دا . با يك دست موهايم راگرفت وسرم را به عقب كشيد . روي من نشست و چاقويش را به آهستگي دورپلك چشمانم
كشيد . چشمهايم را بستم . دو باره دستور داد :
__ بازش كن . چشماتو باز كن .
چشمهايم را باز كردم . شعله هاي آتش مژه هايم را ميسوزاند . يك دفعه رهايم كرد .
__ آره ! آبي نيستند. آقا ببخشيد .
اين را گفت وبه سرعت دور شد . من ماندم و سرم در ميان دست هايم . به خودم آمدم . بلند شدم . گيج بودم و سكندري مي خورد م . يك ساعت بود كه دركوچه و خيابان
و شايد بيابان ها ميدويدم . وقتي به ميدان شهر رسيدم
صاحب ميهمان خانه را ديدم كه جلوي ميهمانخانه هنوز
نشسته بود و سيگار مي كشيد . وارد شدم بدون آن كه حرفي بزنم . روز بعد از آن دهكده فرار كردم .