1
خوشه ها چه مغرورانه تاب مي خورند
كشتزاران چه دلنشين مواج مي شوند
بي گمان مي دانند
وژرفا ژرف احساس مي كنند
كه ايشان خود مالك جهان هستند .
2
پيوسته مي پندارم
كه در سراسر زندگي ام مسافري هستم
وره مي سپارم .ره مي سپارم
مطيع تقدير خويش .
مي پندارم در دور دست
ستاره ابي رنگي فرو افتادهست
ومن براي يافتن آن ستاره مي روم .
3
ايخانه زادگاهي من
در هرغروب ستاره ئي چون شمع
در آستانه ات بفروز !
اي دور مانده . گمشده . ديرئنه من
دروازهام را گشاده دار !
4
دو باره خالي و بي چيزم
پلك هايمرا بر بندم . بروم
از رود تابناك كودكي ام
نقره بر چينم .
5
صبح در آنسو ها
گل ها وستاره ها را در هم آميخته است
صبح در انسوها
شكوه فروتن خوشه هاي طلايي رنگ
و وزوز دلپذير زنبور هاي عسل
قلب من!
تو غربت نشين آن دنيايي
6
اين گلها
شايد
واژه هاي صامت خاكند
اين سوسن ها
شايد كه مقدس آواهاي عشقند
بنفشه ها
سخن هاي اندوه
شيپوري ها
فرياد هاي آبي خواهش هاي آبي رنگ
و آلاله ها
كه درآستان خشكسالي
ديوانه مي شود
شايد كه ناله هاي سرخ زمين هستند .
7
شبنم
چو قطره ئي اشك
آويخته از درخت
كس چه ميداند . شايد
از خنده زرين ستاره ئي فراموش و
خاكستر شده زاييده ست.
8
غمگين ترين
با شكوه ترين
و پاك ترين آواز
آواز مرگ قوست .
ومن آواز قو نشنيده ام
هرگز .
----------------------------------------------------------------------
