حتئ به روزگاران
ائ مهربان تر از برگ در بوسه هائ باران
بيدارئ ستاره . در چشم جويباران
آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا كه در هوايت خاموشي جنونم
فرياد برانگيخت از سنگ كوه ساران
اي جويبار جارئ ! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف دادند بي شماران
گفتي : ((به روزگاران مهري نشسته )) گفتم :
((بيرون نميتوان كرد حتئ به رزگاران ))
بيگانگي ز حد رفت . اي آشنا مپر هيز
زين عاشق پشيمان . سر خيل شر مساران
پيش از من و تو بسيار بودند نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران .
وين نغمهمحبت. بعد از من و تو ماند
تادر زمانه باقي ست آواز باد و باران .
تهران 1347
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:39  توسط حمید شانیار
|