تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

حتئ  به روزگاران


ائ مهربان تر از برگ در بوسه هائ  باران
بيدارئ  ستاره . در چشم جويباران

آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا كه در هوايت خاموشي جنونم
فرياد برانگيخت از سنگ كوه ساران

اي جويبار جارئ ! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از كف دادند بي شماران

گفتي : ((به روزگاران مهري نشسته )) گفتم :

((بيرون نميتوان كرد حتئ  به رزگاران ))


بيگانگي ز حد رفت . اي آشنا مپر هيز
زين عاشق  پشيمان . سر خيل  شر مساران


پيش از من و تو بسيار بودند  نقش بستند
ديوار زندگي  را زين گونه  يادگاران .


وين نغمهمحبت. بعد از من و تو ماند
تادر زمانه باقي ست آواز باد و باران .


                       تهران 1347

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:39  توسط حمید شانیار  |