تاریکی
همچودزدی ترسان آ مده بود
باورچین باورچین
داشت به دورن ام می خزید .
برای دزدیدن قلب روشن من آمده بود.
او نمی دانست
جز عشق
کسی را به این خانه راهی نیست .
من عشق به تو را افروخت ام
ترس مرد و
تاریکی از جهان گریخت .
شیر کو
شعر
(( برای هزار دستان آواز :
قمر و کتاب ... آوای مهربانی .))
: (( برابریشم صدایش
نقش هزار دستان می خواند ))
سوار موج میشود
طیف رنگین عاطفه اش
به زخمه عشاق
باسخی سزاوار می گیرد
وقتی حجاب از حنجره اش می افتد .
:(( جامی حجاب برتن دارد
لبها ب رده برده عشاق می لرزد ))
بر لب جام می ریزد
لبان ساقی
تا که تاریکی را
به سحر آواز دهد
:((ماترمه را به سحر بردیم
مرغی به باغ در آمد
برگ بهار شکل بال شد
آوای مهربانی
فراز شد . ))
به شاهد شور
هزار دستان آوازش
شکوفه می برد بر بالهاش .
برجان خزان که می خزد
اندوه قومش.
: ((ایوان کهنه
به چشمان ارسی ها
رنگ معرق داشت ))
در ایوان می نشیند
باتن مهتابیش
می بریشد برحوالی شب .
: (( آسوده ایم
به خط شکسته
بر کاغذ ابر و باد
آسوده ایم ما ))
آسوده می شود
گاه که تحریر می کند
آواز های مفرعی
به زد ودرن زنگاری
: (( بر عقیق آتش
ابریق وقرع را
حجله کلام می کنیم ))
از بام رباط
بر می کشد مرغی
تا درگاه خانه ای
عاطفه اش
هاله میشود
بر بالهای رنگین کمان
: ((رنگین کمان
برابریشم صدا ش
می رقصد
تا رنگ یاقوتی شب را
حنجرهآوازش
وا گوید
به آوای مهربانی . ))
فرا مرزسلیمانی
دیماه 1367