تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

آتش


تاریکی
همچودزدی ترسان آ مده بود
باورچین باورچین
داشت به دورن ام می خزید .
برای دزدیدن قلب روشن من آمده بود.
او نمی دانست
جز عشق
کسی را به این خانه راهی نیست .
من عشق به تو را افروخت ام
ترس مرد و
تاریکی از جهان گریخت .

شیر کو
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 1:41  توسط حمید شانیار  | 

شیرکو بیکس
شاعر کرد


دیدار

شبی از شب ها
یکی از دو دیده خود را
برای برنده ای جا نهادم
که نابینا بود ... در تاریکی .


روزی از روز ها
یکی از دو دست خود را
برای درختی جا نهادم
که شاخه هایشرا شکسته بودند ...در جنگ .

وموسمی دیگر
یکی از دو بای خود را
برای راهی جانهادم
که ادامه رفتن را از او گرفته بودند ... در بمباران.

و زمان گذشت
وایامی دیگر دیدم


حالا همان برنده به دیدارم آمده
برایم دو بال بینا و آسمانی آبی
آورده است
وزمان گذشت
و ایامی دیگر دیدم
حالا همان درخت به دیدارم آمده
برایم ریشه هائی از رویا و امیدی از اردی بهشت
آورده است .

و زمان گذشت
وایامی دیگر دیدم
حالا همان راه روشن به دیدارم آمده
برایم کلید سر منزل همه فردا ها را
آورده است.



برگردان : علی صالحی و محمد رئوف مرادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:13  توسط حمید شانیار  | 

زدودن زنگار به آواز مفر غی

       (( برای هزار دستان آواز :
             قمر و کتاب ... آوای مهربانی .))

 

: (( برابریشم صدایش
نقش هزار دستان می خواند ))


سوار موج میشود
طیف رنگین عاطفه اش
به زخمه عشاق
باسخی سزاوار می گیرد
وقتی حجاب از حنجره اش می افتد .

:(( جامی حجاب برتن دارد
لبها ب رده برده عشاق می لرزد ))

بر لب جام می ریزد
لبان ساقی
تا که تاریکی را
به سحر آواز دهد

:((ماترمه را به سحر بردیم
مرغی به باغ در آمد
 برگ بهار شکل  بال شد
آوای مهربانی
فراز شد . ))


به شاهد شور
هزار دستان آوازش
شکوفه می برد بر بالهاش .
برجان خزان که می خزد
اندوه قومش.

: ((ایوان کهنه
به چشمان ارسی ها
رنگ معرق داشت ))
در ایوان می نشیند
باتن مهتابیش
می بریشد برحوالی شب .


: (( آسوده ایم
به خط شکسته
بر کاغذ ابر و باد
آسوده ایم ما ))


آسوده می شود
گاه که تحریر می کند
آواز های مفرعی
 به زد ودرن زنگاری

: (( بر عقیق آتش
ابریق وقرع را
حجله کلام می کنیم ))


از بام رباط
بر می کشد مرغی
تا درگاه خانه ای
عاطفه اش
هاله میشود
 بر بالهای رنگین کمان


: ((رنگین کمان
برابریشم صدا ش
می رقصد
تا رنگ یاقوتی شب را
حنجرهآوازش
 وا گوید
 به آوای مهربانی . ))


                  فرا مرزسلیمانی
                        دیماه 1367

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:23  توسط حمید شانیار  |