تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

قسمتي از يك شعر بلند :

اسب سفيد وحشي

منوچهر آتشي


اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم مي زند بخاك
گنجشكهاي گرسنه از پيش پائ او
پرواز مي كنند
ياد عنان گسيختگهاش
در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند


اسب سر كش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده اوست
مي پرسدش ز و لوله صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه خورشيد هاي شرم
با راكت شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان . شمشير مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزمسترگ مرد بيابان فسرده است :

(( اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين !
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه من ))



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:14  توسط حمید شانیار  |