تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

خانه تکا نی

زمین .زمین تر است

هوا . هوای زمستانی

دلی به ظلمتشب دارم

غمی به وسعت ویرانی :

کسم به در نزند انگشت -

جز این درخت بریشان حال

که سرنوشت مرا دارد :

شب برهنگی اش در بیش

خزان بیری اشاز دنبال:

کسم به شیشه نکوبد مشت -

به غیرماه سراسیمه

که در شکوه تمامیت

شکسته میشوداز نیمه..

به بانگ بایکه دارم گوش -

میان مستی و هشیاری ؟

که دررواق سرم بیچد

صدای ساعت دیواری.

چراغ را نتوانم کشت

که صبح بنچره .روشن نیست

به هیچ سو نتواهنم رفت

اگر چه جای نشستن نیست....

چنان در آینه تنهایم

که غیر خویشکه نمیبینم

به جستجوی که بر خیزم ؟

در انتظارکه بنشینم؟

 

زصبح بنچره نومیدم

خوشم به باد که خواهد خواند :

-((تو . گرد تکانی ها

در آستانه نوروزی !

ترا از آینه خواهم راند))....

 

       نادر نادر بور

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 2:12  توسط حمید شانیار  | 

زمان عاشق شدن نيست

                   سيمين بهبهاني

زمان عاشق شدن نيست
هواي عاشق شدن هست
فغان که اين شور مستي
نميکشد از سرم دست
جهان بر از دیدنی ها ست
فغان که چشم حریصم
ز هر چه زیبا که بیند
به خاطرم خوا هشی هست
شب و نسیم بهاری
گل ومی و شاد خواری
بدان معا شر که داری
مگر توانی نبیوست ؟
خوشا زمان جوانی
که بازوان ظر یفم
سرشته از مهربانی
به شانه ای حلقه می بست .
هنوز این دل جوان  است
هنوز جان مهربان است
 هنوزتن شوخ و شیدا
هنوز من عاشق و مست
شبی به دل و عده دادم
 که یاری  از در در آ ید
عروسشد در خیالم
سبید بو شید و بنشت
به خویش گفتم که : عالی!
نظر در آیینه کردم
  زشرم آن خوش خیالی
زدستم افتاد و شکست ....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 12:19  توسط حمید شانیار  | 

بشت بنجره ام کلاغي است

اخمش مي کنم

                 جيغ مي کشم

نگاه مي کند

             نمي رود .

بيش از اين  به من نمي رسد

غروب زمستان

            وکلاغي که عاشق من است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 1:40  توسط حمید شانیار  |