سا ل نو خيلي مبار ك باد
تا 15 روز (( هنوز در سفرم ))
قربان شما خيلي زياد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:31  توسط حمید شانیار
|
نامه اي به :نصرت رحماني
آن روز؛
تالار موزه ازهمه كس بربود :
ازيير تا جوان
ديوار ها((طبيعت بي جان)) را
ياجهره هاي أدميان را
در قاب هاي يكسان ؛ برسينه داشتند ؛
بيننده ؛ در مقابل تصوير أدمي
أئينه اي فراخور خود مي يافت ؛
برميكرفت ديده ز ديدار ديكران
اما نكاه من
بيكانه مانده بود در انبوه حاضران
ناكه توأمدي
در ازدحام أن همه صورت ؛
تنها تو زنده بودي ولبخند ميزدي
تنهاتودست كرم صميمانه داشتي
من؛ نام دتيسند تو را مي شناختم:
نام تو راز جيركي حق بود
بدنامي اطاعت شيطان را
دركوي خودفروشان؛ فرياد ميزدي
من ؛همت بلند ترا ميشناختم
دست مرا فشردي و كفتي:
- (( خوشوقتم اي رفيق ))
اين كفته در سكوت دورن من
تكرار كشت وسوي تو باز أمد
دست ترا به دستكرفتم
از موزه ي ((طبيعت بي جان ))در أمديم
در موزه بزرك خيابان
تصوير هاي ييرو جوان ديديم
اما ؛ ميان اين همه تصوير
تنها تو زنده بودي وعاشق ؛
تنها تو نوشخند صميمانه داشتي
خورشيد شامكاه ؤمستان فرو نشست ؛
برديدكان مست حريفان ؛ حرام كرد
ما ؛ اؤ حريم أتش و خاكستر
شب را به ييشواز سحر برديم:
خورشيى ؛ نان سفره ي ما شد
لحن كلام ما به عسل أميخت
صبحانه اي به شادي دل خورديم
آن كاه ؛ جشم ينجره ها را سرود ما
بر كوجه ها كشود
الفاظ ما ؛ ميان دهان هاي ناشناس
يل هاي تازه بست
در كوش ما ؛ طنين هزار افرين نشست
ما؛اؤ غرور ؛ سر به فلك بر فراختيم
وز اشتياق ديدن تصوير خويشتن
ىل را به جايلوسي ائينه باختيم؛
ائينه تا صداقت خود را نشان دهد ؛
دربيش روي اينه اي ديكر ايستاد
تصويرماازين يك ؛درآن يك اوفتاد
جندان كه هر دو را
تكرار يا تراكم تصوير شكست
مارازهم كسست ؛
ان سان كه جشم ما به هم افتاد:
درخود كريستم و كزشتيم
اكنون ؛ هزار سال
از داستان دوستي ما كزشته است
أئين روزكار ؛ دكركونه كشته است
اه اي رفيق عهد جواني!
اياتو هم نداي عزيمت را
در دل شنيده اي؟
ابر كناه ؛ برف ندامت نشاند ه است
بركيسوان ما ؛
اين طفل كورزاد كه ييري است نام او
كريان نشسته بر لحد زانوان ما
امروز ؛ شهر ما نه همان شهر است
تقدير ما نه آ نجه كمان كرديم:
ما؛ سيلي حقيقت ينهان را
هركز به روي خويش نياورد يم
ما؛ كام را به كفتن (( حلوا )) فريفتيم :
ما ؛ در خرابه اي كه به جز آفتاب و فقر
كنجينه اي نداشت ؛
درجستجوي كنج سخن بوديم .
دوران ما ؛ طلوع تغزل را
درغيبت حماسه خبر مي داد ؛
ما ؛ رايت بلند تخيل را
بر بام اين سراي تهي بر فراشتيم .
ييشينيان ما :
ازياد رفتكان خدا بودند .
ما ؛ جان وتن به خدمت شيطان كماشتيم :
ما ؛ در بهشت آد م و حوا
ماه برهنه را كه شكافي به سينه داشت
ييش از نزول باران ؛ در جشمه ي بلوغ
شلاق مي زديم .
يروانكان شوخ جوان را
دردفتري سفيد تر اؤ بستر زفاف
سنجاق مي زديم.
ما ؛ عطر عشق را
درلا به لأي حافظه و جامه دا شتيم ؛
قاب ظريف عكس من و تو
آئينه هاي كيف زنان بود
اما ؛ هنوز ؛ آئينه هاي بزرك شهر
تصوير فقر و فاجعه راباز مي نمود .
ما ؛ از غزل به مر ثيه ييوستيم ؛
اما ؛ صفير تير
از ناله هاي شعر ؛ رساتر بود .
ما ؛ در ميان معركه دا نستيم
كز وازه ؛ كار ويزه نمي آيد
وين حربه را توان تهاجم نيست.
تير كلو شكاف ؛ كه برهان قاطع است
هركز نيازمند تكلم نيست ؛
اما ؛ جكونه اين سخن بي نقاب را
با جند جهره كان به ميان ميكزاشتيم ؟
ناجار ؛ لب ز كفتن حق بستيم ؛
اما ؛ زبان به نا حق نكشوديم .
ما ؛كودكان زيرك اين قرن ؛ اي رفيق !
اؤ نسل ابلهان كهن بوديم:
نسلي كه در سفيده دمي غمكين
ديوانه وار ؛ كاكل خورشيدرا كرفت.
تا بر كشد ؤ تير ك جاه خاوران؛
اما صداكريه ي او د ر سفيده ماند.
نسلي كه غول باديه ييما را
در آسياي كهنه بادي ديى
تا نيز ه را به سينه وي كوبيد ؛
نفرين باد نيزه ي او را فرو شكست
جنكال غول ؛ ييكر اورابه خون كشاند .
نسلي كه اسب فربه جوبين را
جون مهره اي به عرصه ي شطرنج خودنهاد
و آن اسب بي سوار ؛ كروهي يياده زاد
يك يك ؛ ييادكان را در خانه ها نشاند .
نسلي كه خود به جشمه ي آب بقا رسيد ؛
اما ؛به سود همسرانش ازآن كزشت
تنها ؛حديث تشنكي اش را به مارساند.
نسلئ كه در مقابله با خصم هوشيار
مستانه ؛ كرزخود را بر يائ اسب كوفت
دشمن رسيد و كاسه ي سر را از و كرفت ؛
آنكاه ؛ طعم باده ي خون را بدو جشاند.
نسلئ كه از يدر
نامئشنيده بود و نشانئ نمي شناخت؛
در روز جنك ؛ دشمن او جز يدر نبود
هنكام مرك ؛ نوحه بر او جؤ يىر نخواند .
ما هم به سهم خويش
افسانه اي بر اين همه افزوديم :
ما ؛ بردكان فقر و اسيران آفتاب
از فخر شعر ؛ سر به فلك سوديم .
ما ؛ بازماندكان مشاهير باستان
از نسل ابلهان ؛
ازنسل شاعران ؛
يا نسل عاشقان كهن بوديم ؛
اكنون ؛ جراغ عشق درين خانه مرده است
بايد كه ييه سوز عبادت را
در خلوت خيال برافروزيم.
آئينه هائ تجربه ؛زنكار خورده است
بايد كه راه و رسم معيشت را
از كودكان خويش بياموزيم .
ما ؛ نان به نرخون جكر خورديم
زيرا كه نرخ (( روز )) ندانستيم .
شعر اؤ شعور رو به شعار آورد
ما ؛ فهم اين سخن نتوانستيم .
ما ؛ خفتكانبي خبر دوشين
امروز را - نديده- رها كرديم ؛
در انتظار ديدن فردائيم ؛
درهاي جاره بر دل ما بسته ست :
مصداق ((رانده از همه سو )) مائيم .
آ ه ائ رفيق روزجوانبختئ!
بكذار تا دو باره در آئينه بنكريم
شايدكه عكسروي جوانئ را
در قاب كهنه اش بشناسيم .
بكذار تا به خويش بييونديم
شايد كه از حضور حريفان ناشناس
در انزواي خود نهراسيم .
اكنون ؛ دو باره موزه ي تاريخ اين ديار
از يرده هاي يير و نقوش جوان ير است .
اي مونس عزيز قديم !
در ازدحام اين همه تصوير ؛
يا در ميان اين همه تزوير ؛
آيامرا تو باز تواني ديد ؟
يا من ترا دو باره توانميافت ؟
تهران آذر 1358
نادر نادر يور
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:3  توسط حمید شانیار
|
نمی توانم زیبا نباشم
نمی توانم زیبا نباشم
ئی نباشم در تجلی جاوعشوه دانه .
چنان زیبا ی ام من
که گذرگاه ام را بهاری نابه خویش آذین می کند :
در جهان بیرامن ام
هرگز
خون
عریانی ی جان نیست
و کبک را
هراسناکی ی سرب
ازخرام
باز
نمی دارد
چنان زیبای ام من
که الله اکبر
وصفی ست نا گزیر
که از من می کنی .
زهری بی باد زهر م در معرض تو .
جهان اگر زیباست
مجیزحضور مرا می گوید . -
ابلها مردا
عدوی تو بیستم من
انکار توام
احمد شاملو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:30  توسط حمید شانیار
|