تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

شايد آخرين  ديدار

 


با آقاي محجوبي . نقاش طبيعت آرام  .قرار گذاشته بوديم به ديدار
اسمعيل خان شاهرودي . که   شنيده   بودم در بيمارستان اعصاب
مهرگان بستري است .
توضيح بدهم که چرا نوشتم اسمعيل خان.   من نمي توانم اسم آدم
هايي را که از نظر سن و سابقه در نظر من محترم اند   بدون آقا
 و خان به زبان آورم.
اما لفظ جناب را براي هيچ کس نمي توانم   به کار برم . حتي اگر
 کسي باشد که به تقاضا آستين صوفئي را گرفته باشد .
لقب ((خان )) برايم معناي طبقاتي ندارد و ياد آور آدمي     با سبيل
دودم و کلاه کج و پشم دار نيست که شلاق در دست  و     فحش در
 چنته دارد .
در کلام من اطلاق لقب ((خان ))تنها نشانه علاقه به برزگتري است
که احترامش واجب است . همين .
با گلي و کتابي در دست به ديدار شاعر رفتم .
وارد سرسرا که شدم شاهرودي را ديدم . برجا ايستادم . لحظه
اي به حيرت درمن نگريست . بعد سنگين وآرام به سويم آمد.
روبوسي کرديم . نگاهش کردم . مويش يکسره سپيد شده بودو
شده بود و صورتش چاقتر و تنش فربه تر . نگاهش همچنان شوخ
امايکباره غباري از آن گذشت . غبارحزن و اندوهيکه از سر يز
 بغضي جگر سوز پديد آيد .
غبار اندوه لحن صدايش را لرزان و گريه آلود کرد .
پرسيد : اين توئي ؟
گفتم : خدمت رسيد يم .
گفت : ديروز  زهري اينجا بود . منتظر بودم . خوب شد آمدي .
گفتم : خبر نداشتم . تا ديروز ...
در شاعر رنجيده که پيري و شکستگي برچهره او چيره شده بود
سرنوشت نسلي را که قرباني شهر شد ودر روزگاري مظلم .
باچراغ شعر در کوچه هاي تاريک شهر دويد . به چشم   ديدم .
نسلي که جنگيد به خاطر بهروزيمدم . به خاطر اعتلاي فرهنگ
بومي . براي پي افکندن بنياني نو براي انديشيدن . زيستن و
جنگيدن دوباره .
نسلي که از آنان. نامهائي بر کتيبه تاريخ اکنون و هميشه نقش  
بسته است .  نامهايي ماندگار آينده . اکنون  (آينده )  را مي بينم .
رويارويم خرد . خسته . غمگين . از تنهائي و اضطراب بجان
آمده . مي گويد :چه خبر ؟ هنوز نگران است . نگران همه چيز
وهمه کس .
گفتم : خبري نيست .
خنديد. گفت  : ملتفت باش . من به نمايند گي شما در اينجا هستم .
 گفتم : سرنوشت شاعران هميشه اينگونه  بوده است.
شاهرودي که اين را گفت ( ازرا پاند ) به يادم آمد که سالهاي 
چندي از عمري را در يک تيمارستان گذرانده و گفته بود  :
(تنها من در تيمارستان نيستم . آمريکا يک تيمارستان است . )
محجوبي از در وارد ميشود . شاعر را مي بوسد.
به شاهرودي گفتم :  يادت است يکروز با هم گفتگوئي براي
اطلاعات داشتيم وتو  گفته بودي بنويس  (  من هيچ يک پرند گان
را دوست ندارم . پرند گان در نيمه راه  ماندند . )
ونظر ش به آن سير وسلو کي بود که نيما با شعر نو آغاز کرد .
آنحرکتي که جمعي از شاعران به سوي افقي  نو . آغاز کردند .
بال و پر بسياري از مرغان سوخت . از راه باز ماندند يا به
راهاي ديگر رفتند .
سيمرغي پون(نيما ) خود را به آن قله جادويي رساند وبه مرغان
جوان  که شهامت خود را دستمايه  پرواز بر فراز قلمروي ممنوع
را آ موخت. شاملو و شاهروري وسايه و کسرايي ونصرت از آن
جمع بودند.

زندگي شاهرود ي را شبيه شاعر  و روزنامه نگار  قديمي اشرف
الدين گيلاني (نسيم شمال ) ميبينم . هردو در کودکي  . از پستان-
رنج . شير نوشيدند . در معرکه حيات به خود رها شدند با زندگي
جنگيد ند تا سهم  خود را هر چند ناچيز . از اين سيه کاسه برگيرند.
هر دو بي پناه و سوخته و مضطرب به راه خود رفتنند. با دلهره
دامن روح بزرگ خود را برچيد ند که زيرپاي ناکسان آلوده نشود .

در کشاکش روزگاري تيره و تار . شعرخود را چراغ راه مردم
کردند.
اشرف الدين با شعرهاي سادهاش . از زندگي توده حکايت کرد و
شاهرودي با شعرهاي پيچيده اش . حرف خود را براي مردم گفت
وخواند.
جادوي شعر چندان  آنها را مسحور کرده بود که دنياي بيرحم را
پيرامون رافراموش کردند .
به روزگارچپاول و تاراج.آنها از پشت شيشه هاي رنگين پنجره شعر
بر اين ميدان پر کشمکش  ديده دوختند.
اما سر نوشت بيرحم تر از آن بود که آنهارا در نهانخانه شعر ودر
 پناهگاه معنويتي که براي خويشتن تعبيه کرده بودند. آزاد و آسود ه
وانهد.
اشرف الدين گيلاني پايان عمر خويش را در بيمارستان رواني بسر
 برد واگر آن مرد پاک سرشت مبارز و ترقيخواه . پاياني جز اين
داشت شگفتي آور بود .

من کمابيش شاهرودي را مي شنا سم . تلخکامي هاي بسيار .فشار-
هاي عصبي جانکاه. حمله هاي گاهگاهي . تن رنجور او را از کار
 انداخته است . اماروان روشن وذهن ظريف  وباريک انديش اورا
 هرگز .
وقتي مي خواهد بلند شود . تن پيلوارش را نمي تواند تکان دهد بايد
زير بازويش را بگيري . اما ذهن او که مثل تنش نشده است .
شتابنده ترين نکته را در عبارتي مي ربايد و با تاکيد بر آن .بي پروا
مي خندد .شعرخودش را برايم مي خواند .شعري است که تازه گفته
يک هفته پيش در بيمارستاني که چهار ماه در چهار ديواري آن
محبوس بوده است ...


تو چه مي گويي

(( شب . قفس تاريک است
   من نمي گويم . اين را قفس  شبها گفتند
   شب . نفس تاريک است .
  من نمگويم از شب تنها
  من قفس را گفتم
  من سياهي را مي گو يم .
   تو چه ميگويي؟
  اي هم نفس . اي سو خته حرف !
  تو چه ميگويي؟
  تو چه مي گويي
  اي قفس از شب برلب
  که نمي آيي .حتي
  نم سازندهي  آوازي را پرواز دهي
   وخواب
  خوابرا برده به پهناي قفس مي بيند
که من از او
 او
 او
 مي پرسم
 توچه ميگو يي؟
هي بينم او
 او
 او
 قفس شب را برلب
مي نمايد به من از راه نفس. 


       7 ارديبهشت بيمارستان مهرگان
 
   ديدار مجابي  از شاعر بزرگ  شاهرودي

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:5  توسط حمید شانیار  |