وبريدن انگشتان و سو ختن ساز
... کنون شيون باربد گوش کن
جهان را سراسر فرا موش کن
چو آگاه شد باربد زان که شاه
بپرداخت بي راي و بي کام
زچهرم بيامد سو ي طيسفون
پراز آب مزگان ودل پر زخون
بيامدبر آن خانه او را بديد
شده لعل رخسار او شنبليد
زماني همي بود در پيش شاه
خروشان بيامد سوي بار گاه
بباريد چشمش چو ابر بهار
کنارش زديده چو دريا کنار
بسازيد نوحه به آواز رود
به بربط همي مويه زد با سرود
همي گفت شاها. ردا خسروا
بزرگا . سترگا . دلاور . گوا
کجاست ان بزرگي و آن دستگاه
کجاست آن همه تخت و فرو کلاه
کجاست آن شبستان و رامشگران
کجاست آن در و بارگاه و سران
اگردست من زين سپس نيز . رود
بسازد . به من بر مبادا درود
بسوزم همه آلت خويش را
بدان . تا نبينم بد اند يش را
ببريد هر چار انگشت خويش را
بريده همي داشت در مشت خويش
چو در خانه شد آتشي برفروخت
همه آلت خويش يک سر بسو خت
