تلخ
پای آبله زراه بیابان رسیده ام
بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او
برده بسر به بیخ گیاهان و آب تلخ
دربر رخم مبند که غم بسته هردرم
دلخسته ام نهاده به شب زنده داریم
ویرانه ام ز هبیت آباد خواب تلخ .
عیبم مبین که زشت و نکو دیدهام بسی
دیده گناه کردن شیرین دیگران
وزبی گناه گمشدگانی صواب تلخ .
در موسمی که خستگی ام می برد زجای
بامن بدار حوصله بگشای در ز حرف
اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ .
چون این شنید بر سر بالین من گریست
گفتا کنون چه چاره ؟ بگفتم اگر رسد
با روز گار هجر وصبوری شراب تلخ .
انتخاب به بهانه :
تولد مرد مردستان نیما بزرگ .
و توجه نصرت رحمانی شاعر بزرگ به شعر
نیما و کلام نصرت :
نیما دست مرا گرفت و به آفتاب معرفی کرد .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:1  توسط حمید شانیار
|
