تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

    ژيلا و مهوش خواهران شعر!


بي اختيار از شگفتي و حيرت دو بار ، سه بار ،چندبار فرياد م،
(-براوو مهوش!براوو مهوش !)و آنگاه اين سطورفشرده
پر معنا را براي زنم که با تعجب چشم در من دوخته بود خواندم .

- گند م ها کجاست ؟
- به تاراج رفته گند م ها همه
که ملخ
       نا مهربان و جسور است
ملخ
ابديت است
        وغرور آدمي را
به تسخير حيواني خويش لگد مال مي کند .
         
          ***
اهميت شعر آن-ژيلا و مهوش -خواهران  مساعد-هنگامي بيشتر
جلوه مي کنند گه آن دورا از  نزديک ديده باشي.
باحجب و افتادگي شاگرد مدرسه ئي شان ،پيش بزرگتر ها،تا آنجا
که انگار خودشان باورشان نمي شود که شاعراني بزرگند.
و من وآيدا که امسال نوروز در اهواز توانستيم آن دو را ببينيم ،
صميمانه دعا کرديم که ايکاش هميشه چنين بمانيد :شاگرداني که
لب به دندان ميگزند و سربه زير مياندازند ، هنگامي که از انشاي
درخشان آنها تعريف ميکنند .
ژيلا بزرگ تر و مهوش کوچک تر است . ساده ، کم حرف ،و
مهربانند ،خصلتي که پيداست  ميراث خانوادگي آن ها ست.
دير زماني نيست که به کار شعر پرداخته اند . اما، سخت
سر شارآمده اند . اگر نديده بودمشان باورم ،نمي شد که سخنا
ني از آن  دست که آوردم ، ميتواند محصول ذهني دخترکي چنان
کوچک باشد، با مطالعهئي  اندک ،در حد آنچه در زبان  فارسي مي
توان يافت -وتجربه يي اندک تر -متناسب با سنين معدود عمري
که دختراني،  با همه محدوديت هاي دخترانه خويش ،ميتوانيد در
محيط بسيارکوچک يک شهرستان گذرانده باشند .

لاجرم ميتوان پذيرفت که در  رگ هاي اين هر دو به جاي خون
شعر موج ميزند.
شعري شگفت انگيز و پر توان که در مقايسه با دوران بسيار
کوتاه شاعري ايشان - چيزي بيش از يک سال - سخت
باور نا کردني مي نمايد :


باتو مي آيم
باتو مي آيم
به آسمان  تميزي
که ستارگان  کوچکش به روز پيدايند
وخجلت خويشتن را ديريست
                        کزياد برده اند.
با تو مي آيم
-ايکه صدايت ريسمان اعتماد
                             مناست !
به شهري که گنجشک ها
                     پنجره ها را مي شناسند .
و وزغ
        آ ينه ئي دارد
و ميداند که چه زشت است
وبا اين همه، گاه
دلش را صادقانه به  انبوهي اطلسي ها
                                مهمان ميشود
به گل ها مي سپارد
وسال ها ست تا با تاريکي قهرست ...
تومرا به شهري مي بري ، که صداقت
دريچه کوچکي است
وخانه ها ي مجزا را
                        به هم پيونده مي دهد.

         ***

ژیلا ومهوش، امید های فردا یند ، ژیلادر آ ستانه سفری طولانی
است، آرزو های ما بدرقه راهش .
آموختن  زبان و سیر  آ فاق ، آورا غنی تر از آنچه در آغاز راه
بزرگش  دیدهایم به ما باز می گرداند . وما ، هم  از  این جا به
 برتر  پریدن های او نظاره می کنیم و لذت می بریم.
مهوش نزد ما می ماند تا خنیاگر غم و شادی ما باشد .

نخستین  دفتر های هر دو - خواهران شعر -در دست انتشار
است ومن به انتظار روزی در آینده نزدیک که بر اشعار  آن دفتر
یادداشتی بنویسم این مختصررا تمام می کنم .
یادداشت مختصر یکه بنا کهان همچون جریان برق از من گذشت.


به تاراج رفته گندم ها همه
که ملخ
نامهربان وجسور است .
و غرور آ دمی را
به تسخیر حیوانی خویش لگد مال میکند ،

        احمد شاملو
 از گاهنامه (( خوشه  ))1347اول  اردبیهشت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:44  توسط حمید شانیار  | 

   وسواس

 

وقتی لبانت را می نوسم
دنیا بسان  پنجره ایست که از آن .
تنها صدای پای غزالان کوهی را می شنو م .
وقتی لبانت را می بوسم
گویا تمام زندان ها خالیست
گویاتمام مردم  آزادند.
وقتی  تو پستانها یت را .
با عطر سرزمین عرب
- آغشته می نمایی
گویا تمام اشیا
لبریز از تحرک . طعیان
لبریز از ترانه
              غزل
                  عشق
                    آشتی  ست  .
آیا  تو بهترین  زن ها  هستی ؟ !
بگذار در سفاین تاریخ .
همراه با تموج رسوایی
با نسلهای دیگری پیوند یا بیم .
بگذار عشق را
باغرش مسلسلها
با انهدام خوبی . زیبایی .
در کوچه های رسوایی
مانند یک پرنده رها سازیم .
آه ای بدیع ترین !
آیا تو جفتت را
مانند من
یا مثل  یک کبو تر .
              یک قالی قدیمی .
                           یک اسب .
در لحظه های عرینی بیاد می آری ؟!
آیا من از قبیله دیوان هستم ؟
آیا من مسافر .
با نسل خود غرابت  دارم ؟
بگذار نام  من
بر باد های شیدا
و خار های بیابان بنویسند .

این چیست ؟
این الکل قدیمی . این  آتش صدیق
مارا به ار تقا یی خواهد رساند ؟
مارا تسلی  خواهد داد ؟
بگذار در اصالت مستی.
سر را بدامنت بگذار م و بی دریغ گریه کنم .


این لحظه های شیدائی ست .
وقتی که در دیاری دیگر.
مردی برنگ آتش
  - مردی بر نگ خون .
به کوهها تحرک می بخشد
وجاودا نگی میباید
من  مثل باد های گذاز ان
گلبرگهای سرخ لبا نت را می بو سم
وشکر میکنم که سکوت .
اندوه عاشقانه ای دارد .
  آیا من مسافر .
با نسل خود غرابت دارم؟

 

ای بی وفاترین !
وقتی لبانت را می بوسم
در انتظار حادثه ای هستم
در انتظار  آ نکه ز شهری نزدیک .
آن دختری که مثل  نم نم باران   .دروغ میگوید
طوماری از تمامی کلمات نیمه عاشقانه  شهری
-برای من بفرستد 
آیا من خرا اباتی .
با نسل خود غرابت دارم ؟!


      علی  بابا چاهی   
                             
                  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:21  توسط حمید شانیار  |