تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

آخرين شعر ها 
 

 

از مردن عار دارم

مردن به غروم بر مي خورد

*

ترانه هاي انسانها از خود آنان زيباترند

از خود آنان اميدوارتر

از خود آنان غمگين‌تر

و عمرشان بيشتر

بيشتراز انسان ها به ترانه هاشان عشق ورزيدم 

*

جدايي روي ميز بود، توي پاکت سيگار

گارسون عينکي آنرا آورد اما تو آنرا سفارش دادي

جدايي دودي بود پيچان درون چشمهاي تو

به رنگ سيگار تو (به زردي کاه)

*

جدايي در آن چيزهايي بود که از فکر تو مي گذشت

در آن چيزهايي بود که از من پنهان مي کردي

و چيزهايي که پنهان نمي کردي

*

پَر هم سنگيني دارد،

جدايي سنگيني نداشت اما وجود داشت

*

مي خواهم زمان را در چنگ بگيرم و متوقف کنم

گرد و خاک طلائي سرعتش در ميان انگشتانم باقي بماند 

*

«ماتيس» ميوه‌فروشي است که ميوه هاي کيهاني مي فروشد

*

تکه‌اي از عمر من از روي پل «سن‌ميشل» به رود سن افتاد...

تکه‌ي عمر من همراه رود سن به سوي گورستان بزرگ رودها

روان خواهد شد

*

دستي درشت و خشن

دستي شبيه لاک‌پشتِ دريايي

*

بعضي ها انواع گياهان را مي شناسند

و بعضي ها انواع ماهيان را

من انواع جدايي ها را مي شناسم

*

در سي و شش سالگي شش‌ماه را صرف عبور

از چهار متر مربع بتوني کردم

*

بيش از درياها و کوهها و صحراها،

انسانها را دوست داشتم

و از انسان ها در شگفت شدم

-----------------------------------------  

(1902-1963) Nazem Hekmat

برگرفته از:

آخرين شعرها. ناظم حکمت. 

ترجمه: رضا سيدحسيني- جلال خسروشاهي

 
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:54  توسط حمید شانیار  | 

چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛
ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم.
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛
صد بهار گرمی‌زا  سر زد از زمستانم.
دانه امید، آخر، شد نهال بارآور:
صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم.
پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛
همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم.
بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛
 رنگ نسترن دارد شانه های عریانم.
شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد:
موج عطر ازان رقصد در دل شبستانم.
کس، به بزم میخواران، حال من نمی‌داند،
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم.
در کتاب دل، سیمین، حرف عشق می‌جویم؛
روی گونه می لرزد سایه‌های مژگانم...

                              سیمین  بهبهانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:9  توسط حمید شانیار  | 

با گریه بخند

 

ایمان بی داد . بد عهدی داد

روح فریبم بی تو  بی تو
 بی تو  . بی تو
بی ایمنی . شورید گی
در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش
بی خویشتن بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم بی تو بی تو
طیف  غباری  خفته بر دریای شنزار
خون شبم . هذیان  تب آلود  درد م  بی تو بی تو
رمز سکوتم . راز  بهتم  . رنگ یادم بی تو بی تو
ای بی تو  بی تو . از زندگی بیزار
تا مرگ راهی  نیست بی تو
ای  بی من و در من
بیمن  تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب ویرانی
قانون بی رحم پریشانی !
چنینی ؟
بدرود . بدرود
این اشک و هق هق
گریه مردی  پشیمان  نیت
مردان نسل   ما
باگریه  می خندند
بی تو
ای بی تو من . بیمن
آیا تو هم این گونه می خندی
با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو ....

 

                 نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 12:39  توسط حمید شانیار  |