از مردن عار دارم
مردن به غروم بر مي خورد
*
ترانه هاي انسانها از خود آنان زيباترند
از خود آنان اميدوارتر
از خود آنان غمگينتر
و عمرشان بيشتر
بيشتراز انسان ها به ترانه هاشان عشق ورزيدم
*
جدايي روي ميز بود، توي پاکت سيگار
گارسون عينکي آنرا آورد اما تو آنرا سفارش دادي
جدايي دودي بود پيچان درون چشمهاي تو
به رنگ سيگار تو (به زردي کاه)
*
جدايي در آن چيزهايي بود که از فکر تو مي گذشت
در آن چيزهايي بود که از من پنهان مي کردي
و چيزهايي که پنهان نمي کردي
*
پَر هم سنگيني دارد،
جدايي سنگيني نداشت اما وجود داشت
*
مي خواهم زمان را در چنگ بگيرم و متوقف کنم
گرد و خاک طلائي سرعتش در ميان انگشتانم باقي بماند
*
«ماتيس» ميوهفروشي است که ميوه هاي کيهاني مي فروشد
*
تکهاي از عمر من از روي پل «سنميشل» به رود سن افتاد...
تکهي عمر من همراه رود سن به سوي گورستان بزرگ رودها
روان خواهد شد
*
دستي درشت و خشن
دستي شبيه لاکپشتِ دريايي
*
بعضي ها انواع گياهان را مي شناسند
و بعضي ها انواع ماهيان را
من انواع جدايي ها را مي شناسم
*
در سي و شش سالگي ششماه را صرف عبور
از چهار متر مربع بتوني کردم
*
بيش از درياها و کوهها و صحراها،
انسانها را دوست داشتم
و از انسان ها در شگفت شدم
-----------------------------------------
(1902-1963) Nazem Hekmat
برگرفته از:
آخرين شعرها. ناظم حکمت.
ترجمه: رضا سيدحسيني- جلال خسروشاهي
