تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

قهقه

 

 

 

لبخندحالتی اختیاری است

می تواندنیشخندی یا زهر خندی شود

اما خنده ایکه از ته دل سر داده ای

ذاتی انسانی دارد در بی اختیاریاش.

 

 

شوخ چشمی طبیعت

 

ازاین چشم انداز می رویم.

تصویر های تماشا میماند با ما .

که اندک اندک به خاطره ای جز خود راه می دهد

وهمی بی رحم

که چشم انداز بین زمین و آسمان جادارد .

باردیگر که آمده ای ویادت نمانده کی ؟

چشم انداز دیگرگون گشته است

مانده اماهمچنان پدیدار. در هوا

ابرها ی ناپایدار

 

 

 

لهجه جهانی

تنها خنده است که می فهمند همه

معنایش را در سرا سرگیتی.

یک زبانسرسری.

امابه هنگام گریه

کسی هست بپرسد از خود یا از تو

چرا گریه می کنی برای چه؟

 

 

جواد مجابی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:21  توسط حمید شانیار  | 

تو

 

آن شب کدام پیر

خشت از خم کهن بر داشت

در آن شراب کهنه

چه رازی نهفته بود ؟

انگور آن ز تاک خاک چه رندی شکفته بود

سر مست سوی قبله خود می شتا فتم

وقتی نماز نهادم

ایمان گمشده ام را

در خویش یافتم

جوشید عشق در خم قلبم

روئید بوسه روی لبانم

اندیشه های خشک پریشم

غرق شکوفه شد .

دیدم که جان شعرم وروح شراب

پروردگار

فرهادوار تیشه گرفتم

در خود بتی شگفت تراشیدم

زان پس

در هر سراب نظر کردم

روئید چشمه ای

و هر کویر به نیم نگاهی

گردید جنگلی

وقتی بخویش آمدم . ای وای

شعرم هنور بوی تو را میداد

 

با من چه رفت که دیگر

با شعر وشعور خویش ندارم

پیمان و سازشی

هر وازه ای که کهشتم . زان پس

در هر شیاربیت

گل داده است

اماگلی که بوی تو را دارد

در هر کتاب تو مهمانی

در هر کنایه نیز تو پنهانی

آئینه رادگر

باور نمی کنم

در بازتاب نقش تو را باز می دهد

نه شکل مرا !

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:17  توسط حمید شانیار  |