از کوری چشم فلک امشب «قمر» این جاست
آری «قمر» امشب به خدا تا سحر این جاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگویید
چشمت ندود این همه ، امشب« قمر» این جاست
آری «قمر» آن قمری خوش خوان طبیعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر این جاست
شمعی که به سویش من ِ جانسوخته از شوق ،
پروانه صفت باز کنم بال و پر این جاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
یک دسته چو من عاشق بی پا و سر این جاست
مهمان عزیزی که پی دیدن رویش
همسایه همی سر کشد از بام و در این جاست
ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش
ای بی خبر آخر چه نشستی ؟ خبر این جاست !
آسایش امروزه شده درد ِسر ِ ما
امشب دگر آسایش بی درد ِ سر این جاست
ای عاشق روی «قمر» ، ای « ایرج» ناکام !
بر خیز که باز آن بت بیدادگر این جاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود ،
بازآمده چون فتنه ی دور قمر این جاست
ای کاش سحر نامده ، خورشید نزاید ،
کامشب «قمر» این جا ، «قمر» این جا، «قمر» این جاست
آری «قمر» امشب به خدا تا سحر این جاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگویید
چشمت ندود این همه ، امشب« قمر» این جاست
آری «قمر» آن قمری خوش خوان طبیعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر این جاست
شمعی که به سویش من ِ جانسوخته از شوق ،
پروانه صفت باز کنم بال و پر این جاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
یک دسته چو من عاشق بی پا و سر این جاست
مهمان عزیزی که پی دیدن رویش
همسایه همی سر کشد از بام و در این جاست
ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش
ای بی خبر آخر چه نشستی ؟ خبر این جاست !
آسایش امروزه شده درد ِسر ِ ما
امشب دگر آسایش بی درد ِ سر این جاست
ای عاشق روی «قمر» ، ای « ایرج» ناکام !
بر خیز که باز آن بت بیدادگر این جاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود ،
بازآمده چون فتنه ی دور قمر این جاست
ای کاش سحر نامده ، خورشید نزاید ،
کامشب «قمر» این جا ، «قمر» این جا، «قمر» این جاست
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:24  توسط حمید شانیار
|
