خموشانه
شهرخاموش من !آن روح بهارانت کو ؟
شور شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد دررگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحد م و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه اسب و هیا هوی سوارانت کو ؟
زیر سر نیزه تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت وکورست شب و میکده ها خاموشند
نعره و عربده باده گسارانت کو ؟
چهره ها درهم و دلها همه بیگانه زهم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
آسمانت . همه جا سقف یکی زندان است
روشنا ی سحر این شب تارانت کو ؟
م - سرشک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:1  توسط حمید شانیار
|
