فريدريش ويلهلم نيچه
1900 - 1844
( من ديناميت ام !)
همين عبارت کوتاه گوياترين کلامي ست که نيچه فيلسوف . شاعر آلماني با
آن خود را به ما مي شناساند . هم شيوه ي انديشيدن خود را و هم جنس
انديشه هايش را .
نيچه ( 1844-1900) درخانواده اي مذهبي به دنيا آمد . در خواني شعر
مي گفت . زبان شناسي باستان خواند و در آغاز جواني استاد دانشگاه بازل
شد . درهمان سال هاي جواني عطا ي استادي فلسفه را به لقايش بخشيد و به
انديشه ورزي و بازنگري دوباره در تمامي ارزش هاي پيش از خود دست زد .
فلسفه ي مخاطره انگيز و تقليد ناپذ ير ش چنان پويا و دگرگون کننده است که
محال است کسي پس از خواندن آثار نيچه . هماني باشد که پيش تر از آن بوده
است .
از اين رو مي گويند . هر فلسفه ورز و علاقه مند به فلسفه . چاره اي جز بالا
رفتن از چکاد اورا ندارد ويا دست کم کوشش براي بالا رفتن از آن .رهرو يا
در آن جا مي ماند واز هواي خوشش ريه ها را پر ميکند يا بالا تر مي رود يابه
عکس . پايش به صخره اي ميگيرد. درآغاز ميان گاه يا چند قدمي مانده به
وي کله پا ميشود وبه زرفاي مغاک مي افتد
نيچه يکي از پر خوانند ه ترين فيلسوفان جهان است و انديشه ورزان معاصر
هر کدام به گونه اي وام دار او هستند . از همه ي اين ها گذشته .
.نيچه فيلسوف زندگي و فرهنگ است .
تقريبا همه ي آثار اوبه فارسي ترجمه شده اند .
1- چنين گفت زرتشت
2- فراسوي نيک وبد
3- تبار شناسي اخلاق
4- زايش ترازدي
5- دانش طبرناک
6 -اراده ي معطوف به قدرت
7-قضيه ي واگنر
8- تاملات نابه هنگام
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:37  توسط حمید شانیار
|
