تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

    زنی را میخواهم که...


زنی را می خواهم
که مانند درخت باشد
با برگهای سبزی که درباد می رقصند
آغوشش
چون شاخه های درخت باز باشد
و خنده
ازتاریکیهای زمین الهام گرفته
در سر انگشتهایش پراکنده شود .
زنی می خواهم چون درخت
که هر طلوع و غروب
از افقی به افقی بگریزد
در حالی که از اسارت خود
          درخاک گریه 
             می کند .


        جلالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:18  توسط حمید شانیار  | 

بیاد ...


بیاد یک نفر
که در سرتاسر ابدیت تنها بود
وبر خاستن و خفتن خورشید را
گواه بزرگی وآزادی خود
دانسته است
بیاد یک گمنام سالها و قرنها
که زمین را هیچگاه دشمن نداشته است
بیاد یک شب زندار ه دار
که خاطرات روز را همواره گرامی میداشته
بیاد چشمان پر فروغی که
حجاب ابر و باران را در باغ ندریده
بیاد تنهائی و شجاعت او
بیاد عشق غم انگیزی که چون
درختان انبوه جنگل
برروح وجسمش سایه داشته است
بیاد دوستی بی پایان
و بخشش بی در یغ اوست
که امروز من
درین شب بی پایان
باوجود همه ی غم ها

در ابدیت زمین
در ابدیت باغ
در ابدیت روز ها و ساعتها
در ابدیت مردم
در ابدیت تنهائی وعشق
راهی می جویم
ودر خفتن و برخاستن خورشید
پیامی را طلب می کنم .


          جلالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:51  توسط حمید شانیار  |