تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

                خانه تکانی


زمین، زمین تر است امشب
هوا ،هوای زمستانی
دلی به ظلمت شب دارم
غمی به وسعت ویرانی :


کسم به در نزند انگشت
جزاین درخت پریشان حال
که سرنوشت مرا   دارد :
شب برهنگی اش درپیش
خزان پیری اش از دنبال:

 

کسم به شیشه نکوبد مشت
به غیر ماه سراسیمه
که در شکوه تمامیت
شکسته میشود از نیمه ،

 

به بانگ پای که دارم گوش  
میان مستی و هشیاری؟
که در رواق سرم پیچد
صدای ساعت دیواری.

 

چراغ را نتوانم کشت
که صبح پنجره ،روشن نیست
به هیچ سو نتوانم رفت
اگر چه جای نشستن نیست ...


چنان در آینه تنهایم
که غیر خویش نمیبینم
به جستجوی که برخیزم ؟
در انتظار که   بنشینم ؟


ز صبح پنچره نومیدم
خوشم به باد که خواهد خواند :

((تو ،  گرد خانه تکانیها
   در آستانه نوروزی !
   ترا از آینه خواهم راند ))

 

  نادر نادرپور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:58  توسط حمید شانیار  | 

دلم به بوی تو آغشته است

 

دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
 کلمات سرگردان  بر می خیزند و
           خواب آلوده دهان مرا می جویند
                  تا از تو سخن بگو یم .


کجای جهان رفته ای
نشان قدم هایت
چون دان  پرندگان
همه سویی ریخته است
باز نمیگردی ، میدانم
وشعر
چون گنجشگ بخارآلودی
بربام زمستانی
به پاره یخی
بدل خواهد شد.


      شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:38  توسط حمید شانیار  |