زمین، زمین تر است امشب
هوا ،هوای زمستانی
دلی به ظلمت شب دارم
غمی به وسعت ویرانی :
کسم به در نزند انگشت
جزاین درخت پریشان حال
که سرنوشت مرا دارد :
شب برهنگی اش درپیش
خزان پیری اش از دنبال:
کسم به شیشه نکوبد مشت
به غیر ماه سراسیمه
که در شکوه تمامیت
شکسته میشود از نیمه ،
به بانگ پای که دارم گوش
میان مستی و هشیاری؟
که در رواق سرم پیچد
صدای ساعت دیواری.
چراغ را نتوانم کشت
که صبح پنجره ،روشن نیست
به هیچ سو نتوانم رفت
اگر چه جای نشستن نیست ...
چنان در آینه تنهایم
که غیر خویش نمیبینم
به جستجوی که برخیزم ؟
در انتظار که بنشینم ؟
ز صبح پنچره نومیدم
خوشم به باد که خواهد خواند :
((تو ، گرد خانه تکانیها
در آستانه نوروزی !
ترا از آینه خواهم راند ))
نادر نادرپور