تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

1

می خواست سبز باشد
پس چندان روی حرف خود ایستاد
تا ریشه دواند در خاک
وگیسوان سبزش را پریشان کرد میان باد
هر گاه میدیدمش
در بهار یا زمستان
شکفته بود  و غرق  گل
پرندگان بسیار یمی آمدند
و لانه می گذاشتند لا به لا ی موهایش
تا یادم نرفته بگویم
 هنوز  ایستاده است ...

2

از میان لجن زار و زباله ها
از میان قوطی  های له شده و
شاخه های شکسته
                      رویید
درخت
   با برگ های سبز وروشنش
امکانی داد
تا این پرنده
یا پرندگان بسیار دیگری
بر شانه اش  بنشینند


مثل حالا
که د م  می چرخاند
و با خیال  آسوده بر شانه اش آواز می خواند ...

 


شعر از : رضا چایچی
 
 به یاد هوشنگ  گلشیری   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:4  توسط حمید شانیار  | 

           سبز

 

باتو ديشب تا کجا رفتم .
تا خدا و آن سوي  صحرا ي خدا رفتم.
من نميگويم ملائک بال دربالم شنا کردند.
من نميگويم که باران طلا آمد .
باتو ليک اي عطرسبز سايه پرورده
اي پري که باد مي بردت ،
از چمنزار حرير پر گل پرده ،
تا حريم سايه هاي  سبز ،
تا بهار سبز ه هاي  عطر ،
تا دياري که غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا ، رفتم.
پا به پاي تو که ميبرد ي مرا با خويش ،
همچنان کز خويش و بيخويشي
در رکاب تو که مي رفتي
همعنان بانور ،
در مجلل هودج سر وسرود و هوش وحيراني ،
سوي اقصا مرز هاي دور ،
تو قصيل  اسب بي آرام من ،
           تو چير طاووس نر مستم ،
تو گرامي تر تعلق ،
           زمردين زنجير زهر مهربان من
پا به پاي تو ،
تا تجرد ، تا رها رفتم  .

غرفه هاي خاطرم پر چشمک نور و نوازشها ،
موجساران زير پايم رام ترپل بود .
شکرها و شکايتها ،
راز ها بود وتامل بود .
باهمه سنگيني بودن ،
وسبکبالي بخشودن،
تا ترازويي که يکسان بود در افاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم.

چند وچونها در دلم مرد ند،
که به سوي بي چرا رفتم .
شکر پر اشکم نثارت باد ،
خانه ات آباد ، اي ويراني سبز عزيز من،
اي زبر جدگون  نگين  خاتمت بازيچه هر باد ،
تا کجابردي مرا ديشب ؟
با تو ديشب تا کجا رفتم ؟

            1339

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:49  توسط حمید شانیار  |