می خواست سبز باشد
پس چندان روی حرف خود ایستاد
تا ریشه دواند در خاک
وگیسوان سبزش را پریشان کرد میان باد
هر گاه میدیدمش
در بهار یا زمستان
شکفته بود و غرق گل
پرندگان بسیار یمی آمدند
و لانه می گذاشتند لا به لا ی موهایش
تا یادم نرفته بگویم
هنوز ایستاده است ...
2
از میان لجن زار و زباله ها
از میان قوطی های له شده و
شاخه های شکسته
رویید
درخت
با برگ های سبز وروشنش
امکانی داد
تا این پرنده
یا پرندگان بسیار دیگری
بر شانه اش بنشینند
مثل حالا
که د م می چرخاند
و با خیال آسوده بر شانه اش آواز می خواند ...
شعر از : رضا چایچی
به یاد هوشنگ گلشیری
