تبليغاتX
میراث خيال

میراث خيال

شعر

من مي‌بينم
من مي‌بينم،
و سرانگشتم را كه به تاراج مي‌بريد
با پلكم مي‌نويسم
با مژه‌هايم نقاشي مي‌كنم
با تكان سرم
سرودي مي‌سازم
پلنگي آرام بودم
پسرانم را خورده‌ايد
با چرمينه‌اي از پوست‌شان
برابر من راه مي‌رويد
چمداني پرم
كه تحمل هيچ قفلي را ندارم
شيپوري از ياد رفته‌ام كه همهمه‌اي ‌شنيدم
و از هيجان نبرد
بر خود مي‌لرزم
تير 1388

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:17  توسط حمید شانیار  |