شبنامه
شبی از شبها :
کرم ابریشم از چله برخاست .
باز دنیا،
دنیا بود ،
برگی و ،
برگی و ،
برگی .
لیک او دیگر ،
بال پروازی با خود داشت .
***
شبی از شبها :
سایه از سایه ،
شب از شب ،
پرسید
(( آسمان ،
همچنان تلخ و مکدر خواهد ماند ؟)).
آسمان
باآن
که طلسم خویشند .
همچنان تلخ ومکدر خواهد ماند .
***
شبی از شبها :
سحری داشت که خون ،
با سرودی که نمی مرد و ،
نخواهد مرد ،
خاک را رنگین ساخت.
و سحرها ، همه ، بعد از آنشب ،
خونین شد .
محمد زهری
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:45  توسط حمید شانیار
|
