باتو ديشب تا کجا رفتم .
تا خدا و آن سوي صحرا ي خدا رفتم.
من نميگويم ملائک بال دربالم شنا کردند.
من نميگويم که باران طلا آمد .
باتو ليک اي عطرسبز سايه پرورده
اي پري که باد مي بردت ،
از چمنزار حرير پر گل پرده ،
تا حريم سايه هاي سبز ،
تا بهار سبز ه هاي عطر ،
تا دياري که غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا ، رفتم.
پا به پاي تو که ميبرد ي مرا با خويش ،
همچنان کز خويش و بيخويشي
در رکاب تو که مي رفتي
همعنان بانور ،
در مجلل هودج سر وسرود و هوش وحيراني ،
سوي اقصا مرز هاي دور ،
تو قصيل اسب بي آرام من ،
تو چير طاووس نر مستم ،
تو گرامي تر تعلق ،
زمردين زنجير زهر مهربان من
پا به پاي تو ،
تا تجرد ، تا رها رفتم .
غرفه هاي خاطرم پر چشمک نور و نوازشها ،
موجساران زير پايم رام ترپل بود .
شکرها و شکايتها ،
راز ها بود وتامل بود .
باهمه سنگيني بودن ،
وسبکبالي بخشودن،
تا ترازويي که يکسان بود در افاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم.
چند وچونها در دلم مرد ند،
که به سوي بي چرا رفتم .
شکر پر اشکم نثارت باد ،
خانه ات آباد ، اي ويراني سبز عزيز من،
اي زبر جدگون نگين خاتمت بازيچه هر باد ،
تا کجابردي مرا ديشب ؟
با تو ديشب تا کجا رفتم ؟
1339
