تبليغاتX
میراث خيال - دوشعر از رضا چایچی

میراث خيال

شعر

1

می خواست سبز باشد
پس چندان روی حرف خود ایستاد
تا ریشه دواند در خاک
وگیسوان سبزش را پریشان کرد میان باد
هر گاه میدیدمش
در بهار یا زمستان
شکفته بود  و غرق  گل
پرندگان بسیار یمی آمدند
و لانه می گذاشتند لا به لا ی موهایش
تا یادم نرفته بگویم
 هنوز  ایستاده است ...

2

از میان لجن زار و زباله ها
از میان قوطی  های له شده و
شاخه های شکسته
                      رویید
درخت
   با برگ های سبز وروشنش
امکانی داد
تا این پرنده
یا پرندگان بسیار دیگری
بر شانه اش  بنشینند


مثل حالا
که د م  می چرخاند
و با خیال  آسوده بر شانه اش آواز می خواند ...

 


شعر از : رضا چایچی
 
 به یاد هوشنگ  گلشیری   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:4  توسط حمید شانیار  |